آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۲۲

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم به چشمهاش خیره شدم و با ناراحتی گفتم:
_یعنی آرسین رویا رو طلاق میده اون هم بخاطر رویا چرا انقدر مطمئن داری حرف میزنی طرلان !؟
آه دلسوزی کشید و گفت:
_چون من آرام رو خیلی خوب میشناسم با کار هایی که انجام داده غیر ممکن دوباره آرسین بخواد به سمت رویا برگرده مخصوصا با غروری که داره
_رویا از همه بیشتر این وسط داغون شده حتی از من بیشتر خواهرش بهش خیانت میکنه کسی که بعد از عمری حس میکنه عاشقش شده داره طلاقش میده تا با خواهرش …
_اشتباه نکن طرلان آرسین هیچوقت با آرام ازدواج نمیکنه!
به چشمهاش خیره شدم
_امیدوارم همینجوری که تو میگی باشه رویا خیلی گناه داره!
طرلان با ناراحتی بهم خیره شد میدونستم اون هم ناراحت که داداشش داره رویا رو طلاق میده ، برای اینکه بحث رو عوض کنم دستم رو روی شکمش گذاشتم و گفتم:
_فندوق عمه چطوره !؟
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست
_توله سگ صبح تا شب کارش شده لگد انداختن شبیه باباش پدر سوخته
با شنیدن این حرفش ریز ریز شروع کردم به خندیدن وقتی خنده ام تموم شد بهش خیره شدم و گفتم:
_خوابت نمیاد از دیشب تا حالا بیداری !؟
_چرا اتفاقا خیلی خوابم میاد
_بیا با هم بخوابیم منم یه امروز رو شرکت نمیرم
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق زد جفتمون روی تخت خوابیدیم و طولی نکشید که خوابمون برد.
* * * *
_خوش گذشت !؟
با شنیدن صدای آریا سئوالی بهش خیره شدم که با پوزخند داشت به من و طرلان نگاه میکرد ابرویی بالا انداختم و خیره به آریا پرسیدم:
_چیزی شده آریا چرا این سئوال رو پرسیدی !؟
طرلان پوزخندی زد مثل خودش و جواب داد:
_جای شما خالی
متعجب بهشون خیره شدم و گفتم:
_چیزی شده شما دوتا دارید اینجوری متلک بار هم میکنید !؟
با شنیدن این حرف من طرلان به سمتم برگشت چشم غره ای بهم رفت و حرصی گفت:
_چقدر خنگ شدی تو یعنی نمیدونی منظورش چیه !؟
_نه والا
_منظورش اینه من و تو کنار هم خوابیدیم جای این تنگ شده نتونسته بیاد کنار من بخوابه حسودیش شده
با شنیدن این حرفش پقی زدم زیر خنده که صدای پر از حرص آریا بلند شد:
_دارم برات طرلان خانوم
با خنده بهش خیره شدم و گفتم:
_ببخشید آخه خودت باعث میشی من خنده ام بگیره مرد گنده حسودیت میشه من جای تو خوابیدم پیش زنت

با چشم های ریز شده داشتم دختر روبروم رو کنکاش میکردم قد بلندی داشت صورتش خیلی قشنگ بود جوری که حتی منی که یه دختر بودم مجذوبش میشدم ، با دهن باز بهش خیره شده بودم که رفت داخل اتاق بهادر به منشی بهادر خیره شدم و گفتم:
_این دختره کی بود !؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت:
_نمیشناسیش مگه !؟
_نه
_یکی از مشتری های شرکت و علاوه بر اون با رئیس هم رابطه داره.
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید یعنی این دختره با بهادر رابطه داشت آه لعنت بهت بهادر که هیچوقت نمیزاشتی من قلبم و فکرم آروم باشه همیشه یه درگیری درست میکردی ، نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم خواستم به سمت اتاق خودم برم که تازه یادم افتاد اومده بودم پرونده رو به بهادر بدم دوباره راهم رو به سمت اتاقش کج کردم تقه ای زدم که صدای خشک و بمش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم اون دختره کنار بهادر ایستاده بود حالا که فهمیده بودم با بهادر رابطه داره یه جورایی ازش بدم اومده بود با سردی به بهادر خیره شدم
_پرونده رو آماده کردم یه سری خورده کار داره که باید خودتون کاملش کنید برای هفته ی بعد.
بهادر سری تکون داد
_بزارش روی میز
بردم به سمتش روی میز گذاشتم که صدای اون دختره بلند شد:
_ببخشید عزیزم
با شنیدن این حرفش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم
_بله !؟
لبخندی زد
_شما کارمند جدید هستید آخه تا حالا ندیده بودم شما رو !؟
_نه من برای مدت کوتاهی اینجا مشغول به کار شدم و وقتی کارمون تموم شد برمیگردیم کاندا.
با شنیدن این حرف من متعجب به بهادر خیره شد
_عزیزم بهم نگفته بودی !؟
بهادر بهش خیره شد لبخندی زد که باعث شد از شدت حسادت بخوام برم به جفتشون برینم
_یادم رفته بود فکر کردم بهت گفتم
اون دختره به سمتم اومد و گفت:
_من نامزد بهادر هستم ببخشید شما رو نشناختم اخه این بهادر جدیدا هواس پرت شده اصلا یادش رفته بهم بگه
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه یعنی نامزد بهادر بود ، به دست دراز شده اش خیره شده بودم دستم رو داخل دستش گذاشتم
_خوشبختم از آشناییت عزیزم
به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم با صدای گرفته ای گفتم:
_همچنین عزیزم
_هفته ی دیگه قراره مراسم نامزدی من و بهادر باشه تو هم میای ؟!
با شنیدن این حرفش لبخند مصنوعی زدم ک خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_حتما

پی در پی داشتم نفس عمیق میکشیدم اما این بغض لعنتی داشت خفه ام میکرد نباید جا میزدم نباید میزاشتم رسوا بشم من بهادر رو از قلبم مینداختم دور اون مال من نبود دیگه باید این رو قبول میکردم ، از دستشویی خارج شدم که صدای آشنایی داشت میومد:
_من میخوام بهادر رو ببینم
_نمیشه ایشون گفتند هیچکس رو راه ندید با نامزدشون داخل اتاق هستند لطفا برای من دردسر درست نکنید
_رویا !!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت نگاهش رو با شک بهم دوخت و گفت:
_بهار
لبخندی روی لبهام نشست اون هم مثل من یه شکست خورده بود اما برعکس من اون هنوز امید داشت
_آره
با شنیدن این حرفم به سمتم اومد دستش رو به سمتم دراز کرد دستش رو گرفتم که صداش بلند شد
_خوشحال شدم از اینکه دوباره دارم میبینمت خیلی وقته میگذره
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم
_بریم اتاق تو ، انگار بهادر با اون دختره عفریته داخل اتاق
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست جوری با حرص میگفت عفریته انگار اون دختره بدجور ریده بهش
همراهش به سمت اتاق من و کارن رفتیم.
_کجا بودی این چند سال !؟
_کاندا
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_چقدر زرنگ شدی چجوری تونستی فرار کنی
_نمیدونم خیلی سخت بود رفتن اما تونستم
_از مادرت خبر داری !؟
با شنیدن این حرفش اشک تو چشمهام جمع شد
_نه
لبخندی بهم زد و با آرامش بهم خیره شد
_مادرت من ازش مواظبت میکنم خیلی دلتنگته نمیخوای ببینیش!؟
با شنیدن این حرفش انگار دنیا رو بهم دادند
_میخوام
_پس زود باش همین الان بریم دیدنش
بلند شدم کیفم رو برداشتم و با صدای گرفته ای گفتم:
_مامان از دیدن من عصبی میشه میدونم کاش میشد من ..
دستم و گرفت تو دستاش
_بیا شاید اولش عصبی بشه سرت داد و بیداد کنه اما همش از دوست داشتن این همه مدت دوری خیلی زیاد دلتنگت شده بود مخصوصا وقتی دلیل رفتنت رو شنید تا همین الان هم اگه زنده اس بخاطر تو دووم آورده
اشکام صورتم رو خیس کرده بودند من مادرم رو فراموش کرده بودم اما اون تمام این سال ها منتظر من بوده ، بهادر هیچوقت نمیبخشمت باهام چیکار کردی.

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. چقد مسخره مگه میشه ادم مادرش یادش بره نمیدونم این نویسنده ها چطور داستان مینویسن حداقل جوری دیگه از مادرش میگفت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن