آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت۵۶

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

همه جا تاریکه و خبری از کسی نیست..
خیلی سریع میرم و غذایی که میدونم سمیرا برای حافظ کنار گذاشترو گرم میکنم..
میچینمشون رو سینی و بعد از برداشتن یه پارچ آب میخوام سینی رو هم بلند کنم که صدایی میشنوم..
با تعجب و ترس میچرخم سمت پنجره ی آشپزخونه
با دیدن چراغ روشن بالکن ابروهام بالا میپرن..
سینی رو زمین میزارم و میرم سمت در..
با دیدن ارسلان که داره با تلفن صحبت میکنه و اخماش حسابی درهمه شکه میکشم..
هیچ وقت انقدر عصبی و کلافه ندیده بودمش..
– بهت‌ گفتم هر گورستونی میخوای برو تا مامان اینا برگردن تهران..
بهت گفتم نمیخوام اینجا باشی
نمیدونم صدای پشت گوشی چی گفت که صداش بالاتر رفت
– نمیخوام اینجا باشی میفهمی؟؟؟
من که از ترس یکم پریدم
دوباره شروع کرد به حرف زدن ولی این بار صداش رو اورد پایین
معلوم نبود با کی داشت حرف میزد..
نکنه میخواد زن بگیره..
یکم ذوق کردم ولی بعدش خندم گرفت..
– این عذب تا خودم دست به کار نشم زن بگیر نیست که تازه ادم با زنش اینجوری حرف میزنه؟؟
سری از تاسف تکون میدم که با شنیدم اسمی که که صدا میکنه تو جام خشک میشم
– امیر انقدر حرف نزن گفتم نمیخوام اینجا باشی
حرف نباشه…
قلبم محکم تو سینم میزد..
دستی روش گذاشتم
بازم ترسیده بودم..داشت حالم از این اوضاع بهم میخورد..
تموم اون صحنه ها جلوی چشمم میومد..
اذیتاش..
دیونه بازیاش..
کتک زدنام..
دزدیدن عروسکام..
کتک زدن دوستان..
حس میکردم دیگه نمیتونم درست نفس بکشم..
صحنه های زننده ی اون روز..
امیری که میخواست تجاوز کنه…

نفس تندی کشیدم و دویدم سمت کتابخونه ای که حالا منبع آرامشم شده بود..
نفس نفس میزدم..
در و بهم کوبیدم و تکیه دادم بهش..
تازه حافظ و دیدم که با تعجب نگاهم میکرد..
سعی‌کردم اروم باشم..
به خاطر خودم..به خاطر حافظ..
نگاهیی به جایی که واسمون درست کرده بود کردم و قلبم پر از عشق شد..
دو طرف تشکا کاناپه هارو گذشاته بود و بالای تشکا و پاینشون پر بود از بالشتای کوچیک و بزرگ..
زیادی عاشقانه و جذاب بود
– خوبی عزیزم؟؟
لبخندی میزنم
– آره اره..خیلی خوشگل شده
با شک‌ نگاهم کرد..
– چیزی شده آیناز؟؟؟چی رفته بودی بیاری؟؟
سریع یاد سینی شام میفتم..
– ها؟؟اهاااا وای یادم رفت الان میرم می….
میخنده و بلند میشه
– نمیخواد نمیخواد..بیا بخواب تو من خودم میرم میارم..
گرمشون کردی دیگه نه؟؟
با تعجب میچرخم سمتش
– ها؟؟اره اره..
میاد نزدیکم و بازومو میگیره
– چیشده آیناز؟؟
سرمو به دو طرف تکون میدم
– هیچی عزیزدلم یکم رفتم تو فکر..برو بیارشون بشین بخور گشنت میشه..
چشمی میگه و میره..
میشینم رو تشک و زل میزنم به یه گوشه..
باید چیکار کنم اگه بیاد اینجا..
میدونم ارسلان اجازه نمیده بیاد جایی که منم هستم ولی بازم نمیخواستم حتی فکرشم کنم..
اگه‌ میومد چی؟؟

بغض کردم..
این زندگی دیگه داره حالمو بهم میزنه..
حافظ که وارد میشه با لبخند نگاهش میکنم..
میاد و میشینه کنارم
– چه کردی دختر..حسابی سیر میشم الا
– نوش جون
دست میبره سمت قاشقش و مشغول میشه
دست میزارم زیر چونم و زل میزنم بهش..خندم میگیره چون با لذت مشغول خوردنه و حواسش اصلا به اطراف نیست..
حقیقتا شکمش مهم تر از هرچیه..
چشمام پر از عشق میشن براش
باباعلی چطور اخه بهم گفت جلوی خودمو بگیرم و خودمو نسپرم دست این مرد دوست داشتنی؟؟
دوست داشتم تا ابد بهش تکیه کنم..
قیافه ناراحتش وقتی که اتفاقای بد واسم میفتاد باعث میشد قلبم تند تر از همیشه بکوبه و دلم بخواد هیچوقت نباشه که نداشته باشمش..
اهی میکشم
– چیشده عزیز دلم؟؟
نگاه میکنم به دستش که میره تو کاسه کوچولوئه ماست و خندم میگیره
– چیزی نیست..
سینی رو کنار میزنه و میاد جلو
چشم غره ای بهش میرم
– دستت ماستیه حافظ..
نگاهی به دستاش میکنه و ابروهاش بالا میپرن
یه نگاهم میندازه تو چشمام و گوشه لبش بالا میره..
دستاش قاب صورتم میشه و میخنده
– گوره باباش ، من دسر لازمم
میخندم که‌ جلوتر میاد و کامل میشونتم رو پاش..
دستم دور گردنش حلقه میشه‌ و لبام و مهمون لبای درشت و دوست داشتنیش میکنم..
این حس میتونه بهترین حس دنیا باشه..
دستاش دور کمرم حلقه میشه
دستام از دور گردنش بالاتر میرن و گم میشن بین موهاش..
گازی از گوشه لبم میگیره که میخندم
– اصولا باید دردت بیاد
سرمو تکون میدم و نفس نفس میزنم
– خو نمیاد..قلقلکیم..
ابروهاش بیشتر میرن بالاتر و چشاش پر از شرارت میشن
– اع که قلقلکی هم هستی شما؟؟؟

خندم میگیره
– نکنی اون کارو..
انگشتاشو رو هوا تکون میده و هولم میده رو تشک
بیشتر میخندم
– نکن حافظ
دستشو تکون میده و یهو میپره روم
از خنده شونه هام تکون میخورن
– خوش میگذره؟؟
با جیغ اسمشو صدا میزنم اما بیخیال نمیشه و دستاش محکم رو شکم و پهلوهام بالا پایین میشن..
– وای حافظ نکن توروخدا
خودشو مینداز کنارم و میکشتم تو بغلش
– خوبی؟؟
سرمو تکون میدم و عطرشو نفس میکشم
– حس میکنم خیلی غمگینی
– ببخشید
دستش میاد زیر چونم و سرمو میکشه بالا
– چرا ببخشیدم؟
خندم و میخورم
– خو ببخشید که ناراحتت میکنم
– نمیخوام ببخشم
لب ور میچینم که خم میشه و بوسه سریعی رو لبام میزنه
– چرا فکر میکنی دیوونت نمیشم با این کارات؟؟
– خو باید دیوونم باشی
چشماش برق میزنن
– هستم دیگه لعنتی ، دیوونه تر از این؟
نفس عمیقی میکشم
– حافظ یکم دیگه حرف بزنیم؟
چشماش خمارن ولی میخنده و چشمی میگه
پشیمون میشم
– اگه خسته ای بمونه واسه فردا ، هوم؟؟؟
موهامو نوازش میکنه و پاشو میندازه رو پاهام
– فکر کردی این دل الان خوابش میاد؟
ابروهام بالا میپرن
نفس تند و عمیقی میکشه
– بیشتر الان دلم میخواد بخورمت..
خندم میگیره
– نخور خو دیگه
– پس برام حرف بزن..
انگشتم و تحدید وار جلوی صورتش تکون میدم
– خوابت ببره وسطش میکشمتا..
– موضوعش چیه؟؟
سرمو تکون میدم و اخم میکنم
– شاید عصبیت کنه..شاید ناراحتت کنه..ولی میخوام بگم چون لازمه بگم
بین بازوهاش بیشتر فشرده میشم
– بگو

نفس عمیقی میکشم
– تو میدونی من واسه چی از خونمون فرار کردم و رفتم؟؟؟؟
نفس عمیقی میکشه و آب دهنشو قورت میده
– نه
صداش انگار از ته چاه بلند میشه
– خب میخوام بگم چیشد که رفتم..
حس میکنم عصبیه
– بگو عزیز دلم
سرمو تکیه میدم به سینش و زل میزنم به انگشتای دستش که قفله بین‌ انگشتام..
مردونه و بزرگن..
– مامان بابام که فوت کردن من اومدم تا پیش عمو و زن عموم زندگی‌ کنم
اونارو هم که میدونی ، دوتا پسر داشتن یکم از خودم بزرگتر..
اخم میکنم
امیر از همون اول اذیتم میکرد..
دستاش و فشار میده تو بازوم که یکم دردم میگیره
– اولش دعوا بود سر این که من برم پیش باباعلی یا همونجا بمونم خونه عمو..
اخرشم قبول کردن اونجا بمونم..
باباعلی زیاد راضی نبود..
کاش میومدم پیشش…
بی حرف پیشونیم‌ و میبوسه
ولی حس میکنم عصبی تر شده
ضربان قلبش هی بالاتر میرفت و یکم باعث شده بود تعجب‌ کنم..
– خوبی حافظ؟؟
یکم لکنت میگیره انگار
– خوبم ، خو..خوبم عزیزم..بگو
چشه؟؟
سرمو تکون میدم
– اون موقع ها امیر خیلی اذیت میکرد..از همون بچگی عصبی بود..
کلا خیلی رو مخم بود و همش حرصم میداد..
هیچ وقت یادم نمیره..
آهی میکشم
– روزی که از مراسم برگشتیم و اومدیم خونه ،
سنم کم بود ولی میفهمیدم
اخه کدوم بچه ای نمیفمه؟؟؟همه چیز و نابود کرده بود..
همه عکسا و یادگاریا..
هیچی نمونده بود ازشون..
بغضمو قورت دادم
– هیش فداتشم من..گریه کن
– نمیتونم

سرمو تند تند تکون میدم
– واقعا نمیتونم..هنوزم تک تک اون لحظه ها یادمه
باورت میشه من هربار میمیردم و زنده میشدم؟
آهی میکشم
طراحای نامفهومی رو سینش میزنم و میرم به گذشته ها
– از شکستن دست و پام بگیر تا اذیت کردنم اونم به طور وحشیانه..
نمیدونم چرا ولی خوب یادمه..
امیر از همون وقتی که یادم بود همین شکلی بود
ترسناک و مرموز..
هیچ وقت بهم دست نمیزد ولی هیچ وقتم کاری نمیکرد که تو آسایش بشم..
هربار یه بامبول..
چیزی که وحشتناک بود حمایتای دیوونه وار ارسلان از امیر بود..
باورت میشه؟؟
عمو‌ و زن عمو با این که میدونستن امیر یه مشکلی داره ولی هیچ وقت شک‌ نکردن بهش
ارسلان همیشه تقصیرارو گردن میگرفت..
– همه ی اون دوران گذشته عزیزدلم..بریزشون دور
سرمو میبرم بالا و تو چشماش نگاه میکنم
– وقتی یه چیزی بمونه تو مغزت و اونقدر اذیتت کنه که همیشه بهش فکر کنی..
شاید هیچ وقت نتونی از یاد ببریش…
با‌کمی مکث نگاه از چشمام گرفت و سرش رو برگردوند..
لبخند غمگینی زدم
ارسلان یه جوری اذیتم کرد..امیر یه جوری..
این نامردی بود..ولی من تنها بود
– برای این فرار کردی؟؟
چشم غره ای براش میرم و نیشگونی ازش میگیرم..
– نخیرشم
ریز میخنده

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن