آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت ۴۴

رمان دیازپام پارت ۴۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-گذشته دیگه تموم شده. 

-گذشته برای شما خیلی ساله تموم شده اما اون گذشته، آینده ی الان منو ساخته. 

از پشت میز کارش بیرون اومد. با گامهای محکم و استوار اومد سمتم و با فاصله رو به روم ایستاد. 

هر دو دستش و از پشت روی کمرش به هم قفل کرد و چشمهاش و بهم دوخت. 

-داشتی امنیت خانواده ام رو به هم میزدی! 

-اصراری به موندن ندارم. 

-حالا که جون همه رو به خطر انداختی؟ 

عصبی گوشه ی لبمو به دندون کشیدم. 

-نمی خواستم امنیت شما و خانواده ی عزیزتون رو به چالش بکشم، فقط رفتم انتقام مادرم رو بگیرم. 

-چه انتقامی؟ تا کی میخوای با این فکر پوچ زندگی کنی؟ اون یه حادثه بود و تموم شد. 

چشمهامو تنگ کردم. 

-باورم نمیشه این حرف و از دهن یه پدر راجب دخترش شنیده باشم. 

سرمو به طرفین تکون دادم. 

-اگر پدر منم مهر الان شما رو داشت، خوشحالم که ندیدمش. اگر امری ندارین من برم. 

-بهتره از ویهان فاصله بگیری!

گوشهام لحظه ای قفل شدن و چشمهام از حد معمولش فراخ تر شد. 

-بله؟؟

-همینی که شنیدی دختر جون، از ویهان فاصله بگیر. 

-مگه الان بهش چسبیدم؟ 

-اون اگه بهت توجه می کنه فقط به خاطر قولیه که به مادرت داده. 

-من متوجه حرفهای شما نمیشم. 

-خوب متوجه میشی اما خودت رو به نادونی میزنی. 

دلم می خواست سرش فریاد بزنم. قدمی به عقب برداشتم. 

-نوه ی عزیزت ارزونی خودت، من نیازی نه به ویهان نه به امثال شما ندارم. 

-خوبه! 

در اتاق و باز کردم و خودمو کامل از اتاق بیرون پرت کردم که تو سینه ی سختی فرو رفتم

بغض گلومو چنگ زده بود. 

-حالت خوبه؟ 

با شنیدن صداش سالن آوار شد روی سرم. 

-اسپاکو؟

چنان محکم اما با آرامش اسممو صدا کرد که دلم ضعف رفت. سرم و بالا آوردم. 

فاصله ی صورتهامون به اندازه ی یه کف دست بود. حرفهای پیرمرد تو سرم فریاد زد. 

-خوبم. 

و سریع از کنارش رد شدم. پله ها رو بالا رفتم و جسم سنگینمو پرت کردم توی اتاق. 

دستمو لای دندونهام گذاشتم تا صدای فریادم بلند نشه. پاهام سست شد و روی تخت نشستم. 

دلم برای آغوش مامان و عطر تنش تنگ شده بود اما حرف های پیرمرد باعث می شد تا هر لحظه بیشتر از قبل ازش متنفر بشم. 

تمام روز تو اتاقم موندم. هاویر چند بار پرسید که چی شد اما هر بار بغض گلومو چنگ می زد و باعث می شد تا نتونم حرف بزنم. 

حالمو درک کرد و آروم شروع به نوازش موهام کرد. هر دو سکوت کرده بودیم. 

ممنون بودم ازش که درک می کرد و می دونست تا خودم نخوام حرفی نمیزنم و پیله ام نمی شد اما تنها هم نمیذاشت بمونم درست مثل یه همدم و یه خواهر از تمام دنیا. 

باید از ویهان فاصله می گرفتم. اینطوری برای هر دومون خوب بود. بعد از یک روز کامل و سکوت حالم کمی بهتر شد. 

شب بزرگ ها خونه ی عمه خانوم دعوت بودن. دخترها از نبود بزرگ ترها استفاده کردن و خونه ی خاله جمع شدیم. 

با کمک هم لازانیا درست کردیم. فرانک آهنگ گذاشت و مجبورم کردن تا باهاشون برقصم. 

آشو و ویهان خونه ی یکی از دوستهاشون رفته بودن. 

فرانگیز: بچه ها نظرتون چیه بریم استخر؟ 

هاویر: این موقع شب؟

فرانگیز: آره، آبشم آشو تازه عوض کرده. اونام که معلوم نیست کی میان. 

همه موافقت کردیم. مایو دو تیکه ای

پوشیدم و موهامو بالای سرم گوجه کردم. چهارتایی پریدیم توی آب و به سر و کله ی هم زدیم. خسته از آب بیرون اومدیم. 

نمیدونم چی شد پام سر خورد و رو هوا معلق شدم. اومدم دستمو به نردبان توی استخر بگیرم اما سرم به لبه ی استخر اصابت کرد و پرت شدم کف استخر. 

صدای جیغ و فریاد دخترها به گوشم می رسید اما توانائی هیچ عکس العملی رو نداشتم. 

آب داشت داخل دهانم می شد و حس خفگی هر لحظه بیشتر می شد. 

چشمهام سیاهی رفت که دستی دور کمرم حلقه شد و تو تاریکی فرو رفتم. 

با حس سنگینی چیزی روس دستم چشم باز کردم. سرم درد می کرد. توی اتاق چشم گردوندم، توی اتاقم بودم. 

آخرین چیزی که یادم بود افتادن توی آب بود و دیگه چیزی یادم نمی اومد. دست بردم و روی پیشونیم گذاشتم. 

باند روی پیشونیم حاکی از این بود که سرم زخمی شده. نگاهم پایین اومدو روی موهای مجعد و پرش خیره موند. 

دستش روی دستم بود و سرش و روی دستم گذاشته بود. وسوسه ی لمس موهاش باعث شد دستم آروم سمت سرش بره. 

حرفهای پیرمرد توی سرم اکو شد. بدون اینکه به موهاش دست بزنم، دستم روی هوا سست شد. 

تکونی به خودم دادم که باعث شد ویهان سریع سرشو بلند کنه. 

نگاهمون با هم تلاقی کرد. صدای بم و خشدارش آروم و گوش نواز توی گوشم نشست. 

-کی بیدار شدی؟

-تازه. 

-حالت خوبه؟

-خوبم اما نمیدونم بعد از افتادنم توی آب چه اتفاقی افتاد!

کمی روی صورتم نیم خیز شد. فاصله ی کممون باعث شد هرم نفس هاش همراه با عطر تنش مشامم رو پر کنه. 

با انگشت آروم

روی باند دست کشید. 

-به خیر گذشت! یه ضرب کوچیک به سرت خورده که الان بهتره. 

-ساعت چنده؟ 

-فکر کنم صبح شده باشه. 

-بقیه؟

-جز عمو نذاشتم کسی چیزی متوجه بشه. 

روی صندلی نشست و آروم دستمو توی دستش گرفت. 

-حتماً باید همیشه یه بلایی سر خودت بیاری؟! 

آروم از درد چشمهام رو باز و بسته کردم. 

-نمیدونم چی شد که افتادم تو آب! 

با انگشت شصتش آروم پشت دستم رو نوازش کرد. 

-کاری می کنی حتی بیرون از این خونه هم نگران باشم نکنه بلائی سر خودت بیاری!

لبخند تلخی زدم. 

-گفتم که بزرگ شدم. 

بلند شد. 

-میدونم اما برای خودت، نه برای من. میرم بگم برات صبحونه ات رو بیارن تو اتاق. 

-مطمئنی پیرمرد اجازه میده؟ 

برگشت و تصنعی اخمی میان ابروهای پر و مردونه اش نشست. 

-آقاجون! … نگران اونش نباش، با من. 

با بیرون رفتنش از اتاق، نگاهمو به سقف بالای سرم دوختم. ذهنم خالی بود. در اتاق باز شد و هاویر پرت شد تو اتاق. 

-رو تخت مرده شور خونه ببینمت اسپاکو …. تو آخر این پسره رو جوون مرگ می کنی!

روی تخت نشستم و به پشتی تخت تکیه دادم. 

-چی شده مگه؟! 

-چی شد؟!! دختر، تو مگه دست و پات مال خودت نیست؟ خدا خیلی بهمون رحم کرد که ویهان همون لحظه رسید!

-چی؟ همون لحظه؟ یعنی منو با اون لباسا دید؟!

هاویر پشت چشمی نازک کرد. 

-نه تو رو خدا، چادر سرت کردیم! توی آب افتاده بودی، مگه زور ما می رسید تا بیاریمت بیرون؟ ویهان وقتی فهمید افتادی تو آب، نبودی ببینی چطور شیرجه زد تو آب و کشیدت بیرون. آورد اتاقت و ما لباس هاتو عوض کردیم. آشو اومد و پیشونیتو باندپیچی کرد … خدا رحم کرد بقیه دیر اومدن، جز بابا کسی متوجه نشد. بعدشم اجازه نداد کسی پیشت باشه و تا صبح بالای سرت موندم

به زور دخترها صبحونه ام رو خوردم. دائی وارد اتاق شد. دخترها بیرون رفتن. اومد کنارم لبه ی تخت نشست. 

-هر روز که میگذره بیشتر پیش مادرت شرمنده میشم!

-این چه حرفیه دائی؟ 

اشک توی چشمهای همیشه مهربونش حلقه بست. 

-حقیقته دائی جان … اگر بلائی سرت میومد، اون دنیا جلوی مادرت سرافکنده بودم. 

-دائی؟

-جانم؟ 

-ویهان راست میگه مامان عمو رو دوست داشته نه بابا رو؟ 

دستمو توی دستش گرفت. 

-عاشق بودن، عشق واقعی فداکاری می خواد! مادرت عاشق پدرت نبود اما پدرت یه عاشق خودخواه بود. با اینکه میدونست مادرت عموت رو دوست داره و به اسم هم هستن، اما حسادت و عشق کورش کرد. طوری وانمود کرد که همراه مادرت به عموت خیانت کردن. هیچکس حرفهای مادرت رو قبول نکرد … آقا جونم مادرت رو مجبور کرد با پدرت ازدواج کنه و از خونه بیرونش کرد. نارین خود شیطانه!

-نارین؟ 

-زن عموت. 

-و نامزد شما؟

سری تکون داد. 

-این زن ذره ای رحم نداره … نمیدونم چیکار کرد تا تونست با عموت ازدواج کنه اما باز هم دست از سر زندگی مادرت برنداشت. پدرت که فکر می کرد داشتن مادرت رو مدیون اون زنه، مادرت رو مجبور کرد به اون روستای دورافتاده برن. 

-چرا سنگ قبری از پدرم نیست؟ 

نگاهشو به چشمهام دوخت. 

-چون نه زنده ی پدرت معلومه نه مرده اش. 

-چی؟ 

-اگر چیزی بهت نگفتیم فقط به این دلیل بوده که امید واهی بهت ندیم … چون هیچ جا نیست. 

-یعنی امکان داره زنده باشه؟ 

-ما تمام ایران و زیر و رو کردیم اما هیچ اثری ازش نبود

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن