آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

رمان رحم اجاره ای جلد دوم پارت۴۹

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_سیاوش واقعا دریا همچین کار هایی انجام داده !؟
_آره شهلا رو با خودش میبرده از اون ور زنگ میزده یه سری پسر میومدن و شهلا آزار جنسی میشده ، کاش بیشتر هواسم به شهلا بود خواهرم الان روحی مریض بخاطر همین با همه دشمن شده!
عصبی دستی داخل موهاش کشید که دستم رو روی پاش گذاشتم و با صدای آرومی گفتم:
_جبران کن سیاوش دیگه اصلا تنهاش نزار باهاش باش همیشه خواهرت نیاز به محبت داره باید اون صحنه ها رو فراموش کنه حتی نمیتونم تصور کنم چقدر براش سخت بود
سیاوش دندون قروچه ای کرد و عصبی گفت:
_اول باید حساب اون کثافط رو برسم!
صدای مامان بلند شد:
_خدا من رو لعنت کنه چجوری نفهمیدم بچه ام داره اذیت میشه کاش قلم پام خورد میشد و …
_مامان کافیه!
با شنیدن صدای فریاد سامان ساکت شد ، سامان با چشمهای قرمز شده اش بهش خیره شد و گفت:
_همش تقصیر اون کثافط چجوری تونست به دختر خواهرش اینجوری آسیب بزنه اصلا بهش فکر نکرد
بابا به سامان خیره شد و گفت:
_خیلی بد حساب اینکارش رو پس میده نمیزارم یه آب خوش از گلوش پایین بره
صدای سرد و بی احساس سیاوش بلند شد
_قبل شماها من اون رو میندازم گوشه زندان!
با شنیدن صدای زنگ در خونه احساس کردم قلب من هم به صدا در اومد ، دریا مثل همیشه پر از عشوه داشت میومد صورت آرایش کرد متعجب به ماها خیره شد و گفت:
_چیشده !؟
مامان بلند شد به سمتش رفت و قبل از اینکه دریا بخواد بفهمه سیلی محکمی روی گونه اش نشست دریا بهت زده دستش رو روی گونه اش گذاشت و با چشمهای گرد شده بهش خیره شد
_داری چیکار میکنی آبجی !؟
مامان فریاد زد:
_به من نگو آبجی فهمیدی !؟
دریا چشمهاش گرد شده بود هنوز نمیدونست چه اتفاقی افتاده

دستش رو روی گونش گذاشت و متعجب به خواهرش خیره شد و با صدای لرزون شده ای گفت:
_چیشده !؟
مامان لبخندی از روی عصبانیت حرص زد و با خشم فریاد کشید:
_دختر من رو آزار جنسی میدادی چجوری تونستی هان چجوری دلت اومد بهش رحم نکردی واقعا یه کثافط هستی میفهمی !؟
با شنیدن این حرف مامان رنگ از صورتش پرید و گفت:
_من همچین کاری نکردم از چی داری حرف میزنی تو …
صدای شهلا اومد
_من بهش واقعیت رو گفتم
با شنیدن صدای شهلا دریا به سمتش برگشت و ترسیده بهش خیره شد که پوزخندی روی لبهای شهلا نشست
_چیه فکر میکردی تا آخر عمر سکوت میکنم تا تو هر کاری دلت خواست انجام بدی آره !؟
با شنیدن این حرف دریا بهش خیره شد
_چرا دروغ میگی من …
_من دارم دروغ میگم آره تو بخاطر انتقام گرفتن از سیاوش من و بازیچه کردی کاری باهام کردی که از همه متنفر بشم حتی خانواده خودم کاری کردی باهام که …
ساکت شد اشکاش بهش اجازه ندادن بیشتر از این حرف بزنه سیاوش به سمت دریا رفت و گفت:
_تو با خواهر من اینکارو کردی من باهات کاری میکنم تا آخر عمرت زجر بکشی میفهمی !؟
دریا با ترس و وحشت بهش خیره شد
_سیاوش شهلا داره دروغ میگه من …
صدای فریاد بابا بلند شد:
_خفه شو
دریا ساکت شد همه عصبی بودن جوری که حتی قصد کشتن دریا رو هم داشتند کی میتونست اجازه بده با خواهرش همچین کاری بکنند
_ببین تا الان بخاطر همسرم باهات کاری نداشتم هر کاری انجام دادی چشم پوشی کردم اما اینکاری که با دخترم انجام دادی اصلا قابل بخشش نیست بدبختت میکنم
ساکت شد ، سیاوش شماره ای گرفت و گفت:
_حامد هستی؟!
دریا چشمهاش گرد شد میتونستم ببینم چجوری داره بال بال میزنه ، سیاوش صداش رو روی اسپیکر گذاشت و گفت:
_میخوام بهت یه موضوعی رو بگم
_جانم بگو داداش
_تو عاشق دریا بودی میخواستی بیای خواستگاریش !؟
صدای خنده ی حامد اومد
_آره چرا اینو میپرسی !؟
_چون میخوام بهت یه موضوع مهم رو بگم دریا خاله ی من یه کثافط کسی که خواهرم رو آزار جنسی میداده فقط بخاطر انتقام از من تو میخوای با همچین شخصی ازدواج کنی !؟
صدای بهت زده حامد اومد:
_ چی !!!!
به وضوح شکسته شدن دریا رو دیدم انگار نمیتونست باور کنه که حامد دوستش داشته و قرار بوده این هفته بیاد خواستگاریش دهنش عین ماهی باز و بسته میشد!

بلاخره وقتی سیاوش گوشی رو قطع کرد صدای بهت زده و ناباور دریا بلند شد:
_تو چیکار کردی تو بهش گفتی تو …
ساکت شد انگار باور نداشت سیاوش تو چند دقیقه آرزوی ازدواجش با حامد رو نابود کرد اشکاش روی صورتش جاری شدند هیچ حس دلسوزی نسبت بهش نداشتم چرا چون دریا واقعا آدم کثیفی بود چجوری میتونست تا این حد پست باشه صدای خشک و خش دار سامان بلند شد:
_شانس آوردی خاله ی ما هستی وگرنه مطمئن باش زنده ات نمیزاشتم الانم گمشو بیرون از اینجا و هیچوقت دیگه پات رو اینجا نزار تو دیگه هیچ نسبتی با ما نداری
صدای پشیمون دریا بلند شد:
_آبجی من …
مامان وسط حرفش پرید و عصبی گفت:
_به من نگو آبجی من خواهر تو نیستم کاری که تو با دختر من کردی اصلا قابل بخشش نیست هیچوقت فکرش رو نکن من بخشیدمت من اینکارو تو رو هیچوقت فراموش نمیکنم فهمیدی الانم گمشو بیرون زود باش!
دریا از خونه رفت بیرون با رفتنش مامان غش کرد که بردیمش داخل اتاق فشار افتاده بود ، شهلا هم از شدت خجالت رفته بود داخل اتاقش بابا هم پیش مامان بود .حالا فقط من سیاوش و سامان بودیم
_سیاوش
سیاوش با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت:
_جان
_بهتره بیخیال رفتن از این خونه بشیم تو نمیتونی خواهرت و ول کنی داری میبینی چیا شده به هیچکس نمیشه اعتماد کرد باید مراقب خانواده ات باشی
_حق با ستایش ما هیچ جا نمیریم ، من که نمیرم
صدای سیاوش بلند شد:
_ما هیچ جا نمیریم باید مراقب شهلا باشیم همینطور مامان بابا
با شنیدن این حرف سیاوش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_تو همیشه بهترینی سیاوش
سیاوش با شنیدن این حرف من چشمکی حواله ام کرد و گفت:
_تو هم همینطور خانومم
صدای سامان بلند شد:
_داداش
سیاوش بهش خیره شد و با صدای گرفته ای گفت:
_جان
_حامد واقعا دوستش داشت !؟
_آره قرار بود سوپرایزش کنه اما امشب من سوپرایزش کردم حقش بود بفهمه این بزرگترین انتقامی بود که میشد از دریا گرفت تو یک شب همه آرزوش رو نابود کردم البته من هنوز دلم خنک نشده باید کاری که با خواهرم کرد تاوانش رو پس بده
صدای سامان بلند شد:
_هنوز باورش سخته برام اون چطوری تونست همچین کاری در حق ما انجام بده.

_باید باورت بشه هنوز همچین آدمایی وجود دارند هیچکس قرار نیست به کسی رحم کنه بهتره تو هم بفهمی ، ما باید مراقب خواهرمون باشیم مراقب خانواده امون.
دستم رو روی دست سیاوش گذاشتم و فشاری بهش آوردم سرش رو بلند کرد نگاهش رو بهم دوخت و با صدای گرفته ای گفت:
_ستایش تو حالت خوبه !؟
_آره
صدای کلافه سامان بلند شد:
_من میرم بیرون هوا بخورم دارم اینجا خفه میشم
سیاوش هم همراهش بلند شد
_وایستا منم همراهت میام
جفتشون بلند شدند رفتند من حالا تنها نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم که حالا قراره چه اتفاقی بیفته!
بلند شدم به سمت اتاق خودم برم که در اتاق شهلا باز بود و صداش داشت میومد:
_خیلی حس بدی دارم دریا درسته اینکارو باهام کرده بود اما من نباید به خانواده ام میگفتم اون الان …
ساکت شد نمیدونم پشت خطیش چی داشت بهش میگفت بعدش خداحافظی کرد ، الان نمیخواستم باهاش صحبت کنم تا فکر کنه از روی ترحم باید به وقتش باهاش صحبت میکردم ، از اتاقش فاصله گرفتم داخل اتاق خودم شدم
سردرد شدیدی داشتم باید استراحت میکردم همین که داخل اتاق شدم روی تخت دراز کشیدم
طولی نکشید که چشمهام‌ گرم شد و خوابم برد.
_ستایش
با شنیدن صدای سیاوش کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم و خمار خواب بهش خیره شدم
_جان
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست
_بیدار شو وقت شام باید یه چیزی بخوری وگرنه ضعف میکنی
با شنیدن این حرفش دوباره چشمهام رو بستم و گفتم:
_نمیخوام میخوام بخوابم من رو بیدار نکن
_بیدار شو ستایش دارم عصبی میشمااا!
با شنیدن این حرفش کلافه روی تخت نشستم و نالیدم:
_خوابم میاد چرا من و بیدار میکنی آخه

با حرص به سیاوش خیره شده بودم که خیلی سر حال بود و داشت به من میخندید
_سیاوش من و بیدار کردی الان کیفت کوک شده نه !؟
_وقتی حرص میخوری خیلی بامزه میشی
چشم غره ای بهش رفتم و خواستم چیزی بگم که صدای شکستن و داد بیداد اومد با چشمهای گشاد شده به سیاوش خیره شدم اون هم مثل من متعجب شده بود
_چیشده !؟
سیاوش سریع از اتاق خارج شد سریع بلند شدم از روی تخت و بدون توجه به سر وضعم به سمت پایین رفتم با دیدن صحنه روبروم دهنم از تعجب باز مونده بود گلدون ها شکسته شده بودند و سامان وسط سالن نشسته بود داشت گریه میکرد شهلا اومد کنارم ایستاد و گفت:
_چیشده !؟
بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_نمیدونم
صدای سامان باعث شد جفتمون بهش خیره بشیم
_من خیلی بی غیرتم سیاوش چجوری این همه مدت نفهمیدم اون عوضی داره از خواهر ما سواستفاده میکنه خاک تو سر من معلوم نیست این مدت بهش چی گذشته چجوری طاقت آورده
صدای گرفته ی سیاوش بلند شد:
_آروم باش سامان اینجوری چیزی درست نمیشه فقط داری خودت رو اذیت میکنی
با شنیدن صدای گریه ی شهلا به سمتش برگشتم باید آرومش میکردم دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:
_آروم باش شهلا
_خیلی سخته از خودم بدم میاد داشتم خانواده ام رو اذیت میکردم در حالی که خانواده ام دوستم دارند چرا باید زندگی من آخه اینجوری بشه نمیتونم طاقت بیارم.
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم به چشمهاش خیره شدم و خیلی محکم گفتم:
_بخاطر خانواده ات باید خوب بشی میفهمی !؟
به چشمهام خیره شد
_نمیتونم ستایش من اصلا روحیه ی خوبی ندارم همش اون صحنه های چندش تو ذهنمه کاش ترسی نداشتم اون موقع کاش میتونستم خودم رو از اون باطلاق بیرون بکشم
_الان مگه دیر شده !؟
_نه
_پس چرا میخوای تا آخر عمر باناامیدی زندگی کنی و همیشه یه ترسی تو زندگیت داشته باشی
با شنیدن این حرف من قطره اشکی که از گوشه چشمش افتاد رو پس زد
_میخوام خوشبخت بشم اما هیچ امیدی ندارم!

با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_بهتره با خودت رو راست باشی شهلا تو خانواده ات رو دوست داری سامان سیاوش مادرت پدرت یعنی دوست نداری بخاطر اونا حالت دوباره خوب بشه و بشی همون ادم سابق بعدش تو حق عاشق شدن داری با مردی که دوستش داری چرا بخاطر انتقام دریا بخوای به زندگیت خاتمه بدی و تو سیاهی مطلق زندگیت رو بسازی !؟
با تموم شدن حرف هام لبخندی میون گریه روی لبهاش نشست و گفت:
_میخوام دوباره بشم همون آدم سابق
با شنیدن این حرفش دستش رو گرفتم و جدی گفتم:
_شک نکن همون آدم سابق میشی اما باید خودت بخوای شهلا تو همین الانش هم برگشتی به همون آدم سابقی که بودی منتها الان باید تموم خاطرات بد رو از ذهنت پاک کنی میفهمی !؟
با شنیدن این حرف چشمهاش رو روی هم فشار داد و گفت:
_آره
صدای سیاوش باعث شد بهش نگاه کنیم
_شما اینجا چیکار میکنید !؟
من به جای شهلا جواب دادم
_صدای داد و بیداد داشت میومد نگران شدیم
سیاوش چشم غره ای بهم رفت و گفت؛
_بااین سر و وضع اومدی بیرون اون وقت !؟
با شنیدن این حرفش نگاهی به لباس هام انداختم که با دیدنش چشمهام گرد شد جیغ بلندی کشیدم و به سمت اتاق دویدم صدای خنده ی شهلا داشت از پشت سرم میومد.
* * * *
به سمت پایین رفتم همه سر میز صبحانه نشسته بودیم سامان حالش خیلی خراب بود ، سیاوش به سختی آرومش کرده بود و الان هم خواب بود شهلا رو مجبور کردم سر میز صبحانه آماده باشه اون باید خودش رو از نو میساخت
_ستایش
با شنیدن صدای سیاوش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_امروز آماده باش باید بریم جایی!
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و متعجب بهش گفتم:
_کجا !؟
_قرار بریم دیدن پدرت نکنه یادت رفته !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_نه
اشتهام دیگه کور شده بود با یاد آوری پدرم قرار بود امروز باهاش صحبت کنم خدایا خودت بهم کمک کن امیدوارم هر چی به صلاح همون بشه ، صدای شهلا بلند شد:
_ستایش
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان

_به پدرت یه فرصت بده شاید حرف هایی برای گفتن داشته باشه درست مثل من!
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_موضوع شما دوتا فرق داره شهلا بعدش بابام خیلی بدی کرده در حق مادرم اما میخوام بهش فرصت بدم
شهلا لبخندی بهم زد و دستم رو فشار داد.
* * * *
با استرس داشتم ناخونام رو کف دستام فشار میدادم منتظر اومدن بابام بودیم داخل کافه قرار گذاشته بودیم صدای آروم سیاوش بلند شد:
_ستایش
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_چرا انقدر استرس داره مگه قراره اتفاق بدی بیفته !؟
_نه
_پس چرا انقدر پاهات رو تکون میدی !؟
_نمیدونم
_ببین ستایش اصلا ترس نداره یا حتی استرس شما دوتا فقط قراره با همدیگه صحبت کنید میفهمی !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم
_آره
بااومدن بابا ساکت شدیم جفتمون بلند شدیم خیلی سرد باهاش برخورد کردم هنوز دلم باهاش صاف نشده بود فقط بخاطر مامان قصد داشتم باهاش صحبت کنم
_خوبی دخترم
_ممنون
آه تلخی کشید و خیره به چشمهام شد و گفت:
_من مادرت رو دوست داشتم هنوز هم دارم اما اون روز مجبور شدم اون حرف هارو بهش بزنم بعدش قرار بود بیام دنبالش اما هر جا رو گشتم اثری ازش نبود!
متعجب به چشمهاش خیره شدم
_چرا مجبور بودید مادر من رو از خودتون برونید اون وقت ؟!
با شنیدن این حرف من لبخند تلخی روی لبهاش نشست
_بخاطر مادرم اون عاشق زن من بود اما …
_اما اون نتونست حامله بشه درسته !؟
_من با این موضوع کنار اومده بودم خیلی وقته اما اون دوتا بااین موضوع کنار نیومده بودند

_من مادرت رو دوست داشتم هنوز هم عاشقش هستم اما اون شب مجبور شدم بخاطر مادرم اون حرف هارو بزنم بعدش قرار بود برم دنبالش و مخفیانه براش خونه بگیرم دور از چشم همه با هم زندگی کنیم اما نشد اونطوری که باید بشه مادرت برای همیشه غیبش زد ، بعد از رفتن مادرت من دیوونه شدم زنم رو طلاق دادم و برای همیشه با مادرم قطع رابطه کردم هنوزم باهاش ارتباطی ندارم!
با شنیدن این حرفش قطره اشکی روی گونم افتاد یعنی بابام هم تموم این سال ها بهش سخت گذشته بود نفسم رو به سختی فرو بردم و گفتم:
_مامان همه ی این سال ها دوستت داشت!
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و با صدای گرفته ای گفت:
_اون حتی دوست نداره با من صحبت کنه
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم به چشمهاش خیره شدم
_مامان دوستت داره من میخوام شما باهاش باشید
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد
_چی !!؟؟؟
_من میخوام شما با مادر من وارد رابطه بشید میخوام مادرم دوباره خوشحال بشه
_من رو بخشیدی دخترم
بلند شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_اگه تونستید دوباره مادرم رو خوشحال کنید اون وقت منم شما رو میبخشم و به چشم بابا بهتون نگاه میکنم.
بعد تموم شدن حرفم همراه سیاوش برگشتیم خونه داخل اتاق نشسته بودم که صدای سیاوش بلند شد:
_ستایش
بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_جان
_هنوز ناراحتی مگه با حرف زدن باهاش سبک نشدی !؟
_نمیدونم چرا اما هنوز ناراحتم اون هم خیلی زیاد مخصوصا با حرف هایی که شنیدم!
_بابات و دوست داری !؟
_همیشه آرزو داشتم یه بابا داشته باشم و الان با شنیدن حرف هاش هیچ کینه ای دیگه نسبت بهش ندارم دوست دارم مامان باهاش زندگی عاشقانه ای رو شروع کنه.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن