آخرین مطالبرمان رها شده

رمان رها شده پارت ۱۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رهاشده وارد شوید

زمان انتشار رمان رها شده هر سه روز یک پارت از انتشار آخرین پارت در سایت

بعد از خوردن ناهار حاضر شدم تا برم شركت و به كارهام برسم
توراه همش تو اين فكر بودم كه آخر اين داستان چي ميشه
*****
بعد از تمام كردن كارهام به سارا زنگ زدم قرار شد برم خونه تا باهم به كافه اي كه با سياوش قرار داشت بريم
دمه در خونه كه رسيدم صبر كردم تا بياد بعد از ١٠ دقيقه كه معطل شدم آخر اومد و قبل از اينكه حرفي بهش بزنم خودش گفت ببخشيد عزيزم دير كردم

نه عزيزم خوب بايد كجا بريم
برو سمت فرشته
كدوم كافه قرار گذاشتين
برو بهت ميگم
سارا به خدا كه ضايع است من تو اولين قرار بيام
ببين چند بار بهت گفتم
نه عزيزم ميخوام كه باشي اصلانم ضايع نيست چه ضايعي دفعه اولي نيست كه ميبينيش
به هر حال ببين چند بار بهت گفتم زشته
منم گفتم نه زشت نيست
سارا يه اخلاقي كه داشت حرف خرف خودش بود براي همين ديگه ادامه ندادمو سكوت كردم تا برسيم

ماشين و پارك كرديم و پياده شديم كافه رستوراني كه سياوش گفته بود طبقه دوم يه ساختمان بزرگ بود وارد كافه كه شديم پيشخدمت ما رو به ميزي كه از قبل داخل تراس رزرو شده بود راهنمايي كرد با ورود ما داخل تراس صداي اهنگ تولدت مبارك اومد نگاهي به رستوران كردم كه ببينم تولد كيه ؟! با كمال تعجب بچه ها رو دور يك ميز تزئين شده ،
سياوش و پانيذ و علي و بهنام و يك دختر كه فكر كنم دوست دختر بهنام بود با اميد و شروين و الناز ديدم ، يعني اين دختره ول نميكنه
تعجب كرده بودم بچه ها اينجا چيكار ميكنن
با تعجب به سارا كه كنارم بود نگاهي كردمو گفتم سارا تولد كيه
واقعا فراموش كار شدي عزيزم ! تولدت مبارك
با تعجب بهش گفتم مگه امروز چندمه
٢٩ ام
و فردا تولدت
باور ميكني يادم رفته بود
اره خوب هركي جاي تو بود يادش ميرفت انقدر كه تو خودت غرق شدي
بچه ها همزمان با هم تولدم و تبريك گفتن و من
واقعا با تمام وجود خوشحال بودم از اينكه دوستايي دارم كه وقتي خودم از خودم قافل ميشم من و فراموش نميكنن به فكرم هستند
روي ميز غير از اينكه كيك بزرگي به شكل قلب بود و گل هاي رز سفيد و قرمز تزئين شده به زيبايي قرار داشت كه قبل از اينكه شمع رو فوت كنم رو به همشون كردم و گفتم واقعا نميدونم چه طوري ازتون تشكر كنم مرسي كه به يادم بودين واقعا سورپرايز شدم

علي رو كرد بهم و گفت از اميد و سارا تشكر كن اون ها تمام اين برنامه ريزي هارو انجام دادن
رو به جفتشون كردم و گفتم واقعا دست جفتتون درد نكنه ممنونم از همتون

فقط تو فكر اين بودم كه اميد از كجا ميدونست تاريخ تولدمو بايد بعدا همه چيز و از سارا بپرسم
به سمت ميز رفتم تا شمع رو فوت كنم تو دلمم آرزو كردم هرچي به صلاح و خيره برام پيش بياد بچه ها شروع كردن دست زدند و باز تبريك گفتن
پانيذ گوشيشو داد به يكي از گارسون هاي كافه تا ازمون عكس بگيره

خودم كه سوگلي بودم و وسط نشسته بودم كنارم سارا و سياوش نشستن اونورم هم به ترتيب پانيذ و علي و بهنام و دوست دخترش و اميد و شروين و النازم كنارش
بعد از اينكه چند تا عكس باهم گرفتيم هر كدوم از بچه ها رو مبلي راحت نشستن

با خوشحالي گفتم خوب نوبت هرچي باشه كادوإ
با اين حرفم همه خندشون گرفت ، عادت كرده بودند ميدونستن من از بچگيم عاشق كادو گرفتن بودم دست خودمم نيست ذوق كادو گرفتن به نظرم يه هيجان خاصي داره تو تولد با اينكه خيلي جاها با اين حرفم آبرومم رفته ولي ديگه مهم نيست برام بهنام در جواب حرفم گفت رو كه نيست سنگ پا قزوين ، ما خودمون كادوييم

اون كه ١٠٠ البته ولي كادو يه چيز ديگه است حالا ببينم خودت برام چي آوردي
من هيچي مگه بايد چيزي مياوردم
با ناراحتي ظاهري گفتم يعني برام هيچي نياوردي
جعبه اي جلوم گرفت و گفت بيا حالا خودتو لوس نكن بيا بگير حالم بد شد از قيافه لوس كرده ات
با خوشحالي جعبه رو ازش گرفتم و در جعبه رو باز كردم يه روان نويس نگين كاري شده با برند سواروسكي بود
واي مرسي من عاشق اين ماركم

خواهش ميكنم
بعدش اميد اومد روبه روم وايساد و گفت اين هم كادوي من
كادو رو ازش گرفتم و گفتم من واقعا ازت ممنونم نميدونم چه طوري ازت تشكر كنم
خواهش ميكنم كاري نكردم فقط قبل از اينكه كادو رو باز كني ميخواستم حرفي بزنم
جونم
جلوي بچه ها ميخواستم ازت تقاضا كنم كه بشي دوست دخترم يه دفعه كل بچه ها با حرف اميد دست زدند منم فقط شوكه بودم نميدونستم چي بگم فكر كنم متوجه شك شدنم شد چون گفت مجبور نيستي الان جوابمو بدي حتي اگه هم خواستي ميتواني درخواستمو رد كني فكر نكن چون جلوي بچه ها اين پيشنهاد و دادم مجبوري قبول كني

انگار بچه ها هم عين من انتظار همچين درخواستيو نداشتن نگاهي به سارا كردم كه با قيافه اي ارام نشسته بود و نگاه ميكرد
امان از دلم كه باز ناخداگاه نگاهم كشيده شده بود به شروين ، اندفعه ميتوانستم قسم بخورم كه داشت سكته ميكرد و با نگاهش ميخواست بهم بفهمونه قبول نكم و قبول كني پدرت و درميارم ولي برعكس شروين كه صورتش از خشم و حسادت به قرمزي ميزد الناز لبخندي به صورت داشت و خوشحال به نظر ميرسيد لابد فكر ميكرد باوجود اميد از دست من خلاص شده ناخداگاه تودلم گفتم به همين خيال باش الناز كه از دست من خلاص بشي يه آشي براي تو يكي بپزم كه روش يه وجب روغن داشته باشه يه كاري ميكنم يه جوري از زندگيش ،شروين پرتت كنه بيرون كه ديگه از اين قلاطا امسال تو با زندگي بقيه نكنن .

نگاهم و چرخوندم و سعي كردم آروم باشم و حواسم و پرت مسائل ديگه نكنم به قول معروف ميگن آسياب به نوبت
چشم تو چشم اميد شدم كه با نگاهش منتظر جوابي از من بود ، نميخواستم بيشتر از اين منتظرش بزارم ولي خوب بدم نميشد يكم منتظر بمونه براي همين رو كردم بهش و گفتم من واقعا شوكه شدم نميدونم چي بگم ؟!
بعد از اين حرف به خاطر اينكه هم يكم فكرامو كنم هم بيشتر شروين و عذاب بدم ، سرمو بردم جلو با بوي عطرش كه از نزديك شدتش بيشترم شده بود تو دلم گفتم لامصب عجب عطري ميزنه آدم و ديوونه ميكنه سعي كردم حواسمو از بوي عطرش پرت كنم و آروم تو گوشش زمزمه وار گفتم بزار يكم فكرامو كنم بعد جوابمو ميگم

سرمو بردم عقب و نگاهي و به بچه ها كه سوالي ما رو نگاه ميكردند كردم و
گفتم بزارين كادومو باز كنم ،بعدش سعي كردم ربان قرمز ترئين شده اي كه به زيبايي هرچه تمام تر دور جعبه قرار داشت سعي كردم بدون اينكه ربان خراب بشه باز كنم خودم از كادويي كه داخل جعبه بود شك بودم درسته تو خانواده مرفهي بزرگ شده بودم ولي انتظار اين كادو رو نداشتم

داخل جعبه دستبند جواهري كه ٢ رديف برليان كار شده بود قرار داشت
با حرف من كه گفتم واي اين جواهر واقعا زيباست ممنونم ازت ، ديگه علاوه بر من بچه ها هم تعجب كرده بودند
اميد در جواب حرفم گفت خواهش ميكنم عزيزم قابل تورو نداره اين دستبند در مقابل زيبايي تو كمه
بعد از حرف اميد بچه ها جيغ و دست كوتاهي كشيدند و من فقط تو اين مدت داشتم فكر ميكردم چه خوب شد كه اينجا كسي نيست و بچه ها كل رستوران رو اجاره كرده بودند
خود اميد جعبه كادو رو ازم گرفت و دستبند از داخل جعبه درآورد و جعبه رو گذاشت رو ميز بعدش رو به من گفت اجازه ميدي عزيزم
مچ دستم و آوردم جلو تا دستبند و دستم بندازه بعد از اينكه دستبند و انداخت
صورتش و آورد جلو و بوسه اي روي لبام زد بعد دستم و گرفت واقعا خودمم شوكه بودم هضم اين همه اتفاق ،واقعا خود منم تو شوك برده بود چه برسه به بقيه مخصوصا با بوسه آخري كه ازم گرفت فقط سعي ميكردم چشمم تو چشم شروين نيفته
نگاهي به سارا كردم كه ازهمه خونسرد تر بود بلند شد كيك و برداشت تا ببره

اميد رو به همگي گفت ميدونم همتون شوكه شدين ولي من خيلي وقته كه ميخواستم همچين تقاضايي از پارميس عزيزم كنم ولي خوب متاسفانه نشد حالا هم اميدوارم من و قابل بدونه و به درخواستم جواب مثبت بده
پانيذ سوالي گفت : مگه جوابتون و نداد
نه هنوز جوابي نداده
ما فكر كرديم دمه گوشتون حرف زد جوابتون و داده اون موقع
نه جوابي نداده ، هنوز بهم
پانيذ لبخندي زد و ديگه حرفي نزد
اميد گارسون و صدا كرد و رو به بچه ها گفت بچه ها شام چي ميخورين
با حرف اميد بچه ها مشغول انتخاب غذا شدند منم ميخواستم برم دستام و بشورم كه اميد گفت
كجا ميري عزيزم
ميخوام برم دستام و بشورم
باشه عزيزم
به سمت دستشويي كه گوشه رستوران قرار داشت رفتم و وارد دستشويي شدم و خودمو تو آينه نگاهي كردم و متوجه شدم آرايشم رفته از تو كيفم لوازم آرايشم و برداشتم و شروع كردم به تمديد آرايشم بعد از اينكه كارم تموم شد تو فكر اين بودم كه حتما تو تايم مناسب يادم باشه كه با سارا راجع به اين داستان صحبت كنم مطمئنا اون در جريان اين ماجرا بود كه انقدر آروم بود

يه دفعه در باز شد و شروين با عصبانيت اومد داخل دستشويي و خواستم حرفي بزنم كه با عصبانيت گفت خفه شو فقط خفه شو اميد گ*ه ميخوره كه جلوي همه تورو ميبوسه به چه حقي به تو دست ميزنه توام بي جا ميكني اگه به درخواست دوستيش جواب مثبت بدي فهميدي يا نه
من نميدونم تو چرا ياد نميگيري هر دفعه وارد دستشويي زنونه اين مدلي نشي بعدشم به تو هيچ ربطي كاراي من نداره ،حقيم نداري به اميد توهين كني چون اون شعورش از تو خيلي بيشتره ،حداقلش اينكه شعورش ميرسه با دختر چه جوري برخورد كنه

ببينم با يه برخوردش فهميدي شعورش از من بيشتره ؟!
ديگه اين به تو ربطي نداره من هرجور بخوام فكر ميكنم و هرجور بخوام رفتار ميكنم بهتره كه تو بري فكر كني به كارهاي خودتو روابط به ظاهر سالمت كه خدايي نكرده خراب نشه

پارميس خوب گوشاتو وا كن از اين در رفتي بيرون اگه جواب مثبتي بدي و با اميد دوست شي هرچي ديدي از چشم خودت ديدي ببين كي گفتم ، پس به حرفم مثل بچه آدم گوش كن و از اين در كه رفتي بيرون جواب درخواستشو رد ميكني و…
وسط حرفش پريدم و گفتم الان من و داري تهديد ميكني ؟!؟!

تو فكر كن يه جور تهديد
اول اينكه بيجا ميكني من و تهديد كني دوم اينكه هيچ غلطي نميتواني كني هر كاري كه دوست داشته باشم ميكنم به توام هيچ ربطي نداره
آخه فقط داري زر ميزني تو از قصد داري اينكارو ميكني كه من و عصبي كني تو من و هنوز دوست داري
اشتباه ميكني از همون روز كه بي جواب ولم كردي فراموشت كردي
مطمئني فراموش كردي
اره خيلي وقته

دستش و آورد جلو و گردنبندي كه تو گردنم بود و لمس كرد و گفت پس براي همينه هنوزم اين گردنبند تو گردنت و بعدش دستش و گذاشت رو قفسه سينم و تپش قلبت انقدر بالاست كه به نفس نفس افتادي
لعنتي شالم رفته بود كنارو چون مانتومم جلو باز بود گردنبندي كه بهم كادو داده بود تو گردنم معلوم بود

سكوت كردم و ادامه داد ميبيني هنوزم نتونستي فراموشم كني
دستمو بردم پشت گردنم و قفل گردنبند و به سختي باز كردم و جلوش گرفتم
همه اين ها عادت ، عادت با دوست داشتن خيلي فرق ميكنه
گردنبند و گذاشتم روي روشويي و اومدم بيرون
نفس عميقي كشيدم و سعي كردم به خودم مسلط شم بعد برم تو جمع ، واقعا سخت بود گردنبندي كه تا الان يك روزم از خودم جدا نكردم و الان دربيارم و بدم بهش ، مجبور بودم دروغ بگم واقعا غير از اين كاري نميتونستم كنم
من واقعا دوستش داشتم ، ولي واقعا اين آدم لياقت عشق من و داشت ؟!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن