آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۲۳

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

با چشم های ریز شده داشتم دختر روبروم رو کنکاش میکردم قد بلندی داشت صورتش خیلی قشنگ بود جوری که حتی منی که یه دختر بودم مجذوبش میشدم ، با دهن باز بهش خیره شده بودم که رفت داخل اتاق بهادر به منشی بهادر خیره شدم و گفتم:
_این دختره کی بود !؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت:
_نمیشناسیش مگه !؟
_نه
_یکی از مشتری های شرکت و علاوه بر اون با رئیس هم رابطه داره.
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید یعنی این دختره با بهادر رابطه داشت آه لعنت بهت بهادر که هیچوقت نمیزاشتی من قلبم و فکرم آروم باشه همیشه یه درگیری درست میکردی ، نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم خواستم به سمت اتاق خودم برم که تازه یادم افتاد اومده بودم پرونده رو به بهادر بدم دوباره راهم رو به سمت اتاقش کج کردم تقه ای زدم که صدای خشک و بمش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم اون دختره کنار بهادر ایستاده بود حالا که فهمیده بودم با بهادر رابطه داره یه جورایی ازش بدم اومده بود با سردی به بهادر خیره شدم
_پرونده رو آماده کردم یه سری خورده کار داره که باید خودتون کاملش کنید برای هفته ی بعد.
بهادر سری تکون داد
_بزارش روی میز
بردم به سمتش روی میز گذاشتم که صدای اون دختره بلند شد:
_ببخشید عزیزم
با شنیدن این حرفش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم
_بله !؟
لبخندی زد
_شما کارمند جدید هستید آخه تا حالا ندیده بودم شما رو !؟
_نه من برای مدت کوتاهی اینجا مشغول به کار شدم و وقتی کارمون تموم شد برمیگردیم کاندا.
با شنیدن این حرف من متعجب به بهادر خیره شد
_عزیزم بهم نگفته بودی !؟
بهادر بهش خیره شد لبخندی زد که باعث شد از شدت حسادت بخوام برم به جفتشون برینم
_یادم رفته بود فکر کردم بهت گفتم
اون دختره به سمتم اومد و گفت:
_من نامزد بهادر هستم ببخشید شما رو نشناختم اخه این بهادر جدیدا هواس پرت شده اصلا یادش رفته بهم بگه
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه یعنی نامزد بهادر بود ، به دست دراز شده اش خیره شده بودم دستم رو داخل دستش گذاشتم
_خوشبختم از آشناییت عزیزم
به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم با صدای گرفته ای گفتم:
_همچنین عزیزم
_هفته ی دیگه قراره مراسم نامزدی من و بهادر باشه تو هم میای ؟!
با شنیدن این حرفش لبخند مصنوعی زدم ک خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_حتما

پی در پی داشتم نفس عمیق میکشیدم اما این بغض لعنتی داشت خفه ام میکرد نباید جا میزدم نباید میزاشتم رسوا بشم من بهادر رو از قلبم مینداختم دور اون مال من نبود دیگه باید این رو قبول میکردم ، از دستشویی خارج شدم که صدای آشنایی داشت میومد:
_من میخوام بهادر رو ببینم
_نمیشه ایشون گفتند هیچکس رو راه ندید با نامزدشون داخل اتاق هستند لطفا برای من دردسر درست نکنید
_رویا !!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت نگاهش رو با شک بهم دوخت و گفت:
_بهار
لبخندی روی لبهام نشست اون هم مثل من یه شکست خورده بود اما برعکس من اون هنوز امید داشت
_آره
با شنیدن این حرفم به سمتم اومد دستش رو به سمتم دراز کرد دستش رو گرفتم که صداش بلند شد
_خوشحال شدم از اینکه دوباره دارم میبینمت خیلی وقته میگذره
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم
_بریم اتاق تو ، انگار بهادر با اون دختره عفریته داخل اتاق
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست جوری با حرص میگفت عفریته انگار اون دختره بدجور ریده بهش
همراهش به سمت اتاق من و کارن رفتیم.
_کجا بودی این چند سال !؟
_کاندا
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_چقدر زرنگ شدی چجوری تونستی فرار کنی
_نمیدونم خیلی سخت بود رفتن اما تونستم
_از مادرت خبر داری !؟
با شنیدن این حرفش اشک تو چشمهام جمع شد
_نه
لبخندی بهم زد و با آرامش بهم خیره شد
_مادرت من ازش مواظبت میکنم خیلی دلتنگته نمیخوای ببینیش!؟
با شنیدن این حرفش انگار دنیا رو بهم دادند
_میخوام
_پس زود باش همین الان بریم دیدنش
بلند شدم کیفم رو برداشتم و با صدای گرفته ای گفتم:
_مامان از دیدن من عصبی میشه میدونم کاش میشد من ..
دستم و گرفت تو دستاش
_بیا شاید اولش عصبی بشه سرت داد و بیداد کنه اما همش از دوست داشتن این همه مدت دوری خیلی زیاد دلتنگت شده بود مخصوصا وقتی دلیل رفتنت رو شنید تا همین الان هم اگه زنده اس بخاطر تو دووم آورده
اشکام صورتم رو خیس کرده بودند من مادرم رو فراموش کرده بودم اما اون تمام این سال ها منتظر من بوده ، بهادر هیچوقت نمیبخشمت باهام چیکار کردی.

با دیدن مامان اشک تو چشمهام جمع شد با قدم های لرزون به سمتش رفتم روی تخت نشسته بود
_مامان
با شنیدن صدام به سمتم برگشت ناباور داشت بهم نگاه میکرد انگار باورش نمیشد من اومده باشم چند بار چشمهاش رو روی هم فشار داد و اسمم رو صدا زد:
_بهار
_جان بهار
بلند شد به سمتم اومد و قبل از اینکه بفهمم سیلی محکمی روی گونه ام نشست بهش خیره شدم حقم بود این سیلی حتی اگه من و زنده زنده دفن میکرد هم حق داشت ، حالا صدای مامان هم داشت میلرزید
_کجا بودی چجوری تونستی مادرت رو فراموش کنی
با شنیدن این حرفش به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم زار زار گریه میکردم از شدت گریه به هق هق افتاده بودم مامان بیصدا داشت گریه میکرد و پشتم رو نوازش میکرد وقتی آرومتر شدم من رو از خودش جدا کرد به صورت قرمز شده ناشی از گریه ام خیره شد
_کجا بودی !؟
_کاندا
_بدون اینکه بهم خبر بدی گذاشتی رفتی فکر نمیکردی شاید از دوریت دق کنم بمیرم !؟
_مامان لطفا اینجوری نگو من مجبور شدم همه چیز خیلی یهویی شد من دوست نداشتم برم اما مجبور شدم من …
باز بغض تو گلوم بهم اجازه نداد بیشتر از این صحبت کنم مامان اون روز تا شب گلایه کرد و از دلتنگیش گفت ، مامان همه چیز رو میدونست برای همین من رو درک کرد و خیلی زود بخشید اون یه مادر بود! و یه مادر هیچوقت نمیتونست ناراحت شدن بچه اش رو ببینه.
رویا اومد داخل اتاق با دیدن من و مامان ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چه خلوت کردید شما دوتا تنها تنها
صدای پر از آرامش مامان بلند شد:
_خیلی وقت بود ندیده بودمش خیلی دلتنگش بودم
رویا لب برچید و گفت:
_حالا که بهار اومد من و فراموش میکنید خاله !؟
مامان لبخندی بهش زد
_مگه میشه همدم تنهاییم رو فراموش کنم
رویا با خنده به سمتش اومد بوسه ای روی گونه اش کاشت که صدای مامان بلند شد:
_شوهرت چیشد عزیزم نمیاد !؟
با شنیدن این حرف رویا صورتش درهم شد
_نه امشب جایی کار داره من اینجا میمونم
و از اتاق رفت بیرون به مامان خیره شدم
_من میرم پیش رویا میز شام رو آماده کنیم بعد میایم شما رو هم میبریم
مامان با شنیدن این حرف سری تکون داد که بلند شدم و از اتاق خارج شدم به سمت آشپزخونه رفتم رویا همونجا روی میز نشسته بود
_رویا
با شنیدن صدام سریع دستی به چشمهاش کشید و گفت:
_جان
_داری گریه میکنی !؟
_نه
_اصلا دروغگوی خوبی نیستی
رفتم کنارش نشستم بهش خیره شدم و گفتم:
_میتونی باهام راحت باشی من راز دار خوبی هستم

با تموم شدن حرف هاش قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم مثلا میخواستم به رویا دلداری بدم اما با شنیدن حرف هاش حال خودم خیلی خراب شد ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_رویا حالا واقعا قصد داری از آرسین جدا بشی تو که اون رو خیلی دوست داری !؟
لبخندی تلخی روی لبهاش نشست
_میدونی من حامله ام بهار حالا نمیدونم باید چیکار کنم بهش بگم یا نه برم سقطش کنم
چشمهام گرد شد وحشت زده بهش خیره شدم
_رویا دیوونه شدی اون بچه که داخل شکمت هست زنده است جون داره چجوری قصد کشتنش رو داری دلت میاد اصلا همچین کاری انجام بدی !؟
سری به نشونه ی منفی تکون داد
_نه نمیتونم اما میترسم بهار خیلی زیاد خواهر خودم نشسته رابطه ی من و شوهرم رو خراب کرده حالا هم شوهرم خیلی جدی و مصمم که من رو طلاق بده و به عشق سابقش که خواهر منه برگرده یه احساس خیلی بدی دارم.
_ببین رویا درسته که خواهرت کار خیلی بدی انجام داده اما تو هم نباید این وسط جا بزنی و خودت رو ببازی باید مشکلت رو حل کنی بخاطر عشقت بجنگ غرور بیخود داخل عشق اصلا چیز خوبی نیست خواهر من!
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد
_میگی چیکار کنم پس بهار !؟
نقشه ای که تو ذهنم بود رو بهش گفتم وقتی حرفم تموم شد با چشمهای گشاد شده بهم خیره شد و گفت:
_تو دیوونه شدی فکر کنم
لبخند دندون نمایی بهش زدم و گفتم:
_نه اما این تنها راه حل پس قشنگ بشین فکرات رو بکن.
متفکر بهم خیره شد و بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
_باشه همین و انجام میدم ببینم میتونم به جایی برسم.
* * * * *
به آریا که سرش داخل گوشی بود خیره شدم و گفتم:
_تو میدونستی بهادر قراره نامزد کنه !؟
آریا سرش رو بلند کرد نگاهش و بهم دوخت
_آره
نفس عمیقی کشیدم تا عصبی نشم و چیزی بارش نکنم
_پس چرا به من هیچ چیزی نگفتی هان !؟
_مگه مهمه برات !؟
_نه
و با حرص ازش رو برگردوندم خون داشت خونم رو میخورد بهادر همین دیروز داشت قربون صدقه من میرفت و میخواست دوباره باهاش باشم اما من پسش زدم چون باورش نداشتم حالا امروز با یه دختره بود نگو خیلی وقته باهاش هست و قراره نامزد کنند!
_چرا داری انقدر حرص میخوری تو که بهادر برات مهم نبود !؟
عصبی به سمتش چرخیدم
_الان هم برای من مهم نیست چرا باید بخاطر اون لاشی حرص بخورم اونی که دیروزش قربون صدقه من میره فرداش با یکی دیگه نامزد میکنه اصلا ارزش نداره من بخوام ناراحت بشم یا حرص بخورم.
خونسرد بهم خیره شد
_اما رفتارت اینو نشون میده انگار خیلی حرصی شدی!
_آریا قصدت چیه میخوای من و دیوونه کنی با این حرف هات !؟

_نه اما بهتره خیلی رک و صادقانه بگی ناراحت شدی از اینکه بهادر داره نامزد میکنه الان هم عصبی شدی و …
با گریه حرفش رو قطع کردم
_آره عصبی هستم حرصی شدم خیلی ناراحتم میفهمی بهادر همین دیروز سعی داشت من رو به بازی بگیره داشت از عشق باهام صحبت میکرد اما الان رفته با یکی دیگه اون وقت تو داری …
ساکت شدم نتونستم بیشتر از این ادامه بدم انقدر دل شکسته بودم که تو این موقعیت تنها چیزی که میتونست من رو آروم کنه گریه بود شاید کمی سبک میشدم ، صدای خشک و بم آریا بلند شد:
_الان بهتر نیست گریه کردن رو کنار بزاری !؟
نفس عمیقی کشیدم
_نمیتونم سخته تو هم اشک من و در آوردی
_ربطی به من نداره تو خودت دلت از بهادر پر بود
صدای طرلان اومد
_چیشده بهار چرا داری گریه میکنی !؟
_زیاد بهش گیر نده تازه شنیده بهادر قراره نامزد کنه بخاطر اون این شکلی شبیه مادر مرده ها شده
طرلان چشم غره ای بهش رفت و با حرص اسمش رو صدا زد:
_آریا
آریا بیتفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت:
_مگه دروغ میگم من اصلا بهش دلداری نمیدم چون این دختره هنوز سر عقل نیومده بهش گفته بودم نباید عاشق اون بشه اما ببین شده الان باید باهاش چیکار کرد دقیقا!
_عاشقش بود و الان هم هست میدونی که عشق دست خود آدم نیست پس بهتره جای زخم زبون زدن بهش دلداری بدی
آریا خیلی خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_من بلد نیستم دلداری بدم اون هم به بهار بخاطر بهادر فکر میکردم عاقل شده اما میبینم نه
بعدش بلند شد سری به نشونه ی تاسف تکون داد و رفت طرلان اومد کنارم نشست و گفت:
_ولش کن دیوونه اس بهش توجه نکن تو چرا داری گریه میکنی بخاطر اون بهادر بیشعور اصلا بخاطر اون گریه نکن ارزش نداره کثافط دختر باز هر سری یه دختر اصلا معلوم نیست چرا بااین میخواد نامزد کنه شک نکن سر ماه شده اینم میندازه بیرون
با دهن باز بهش خیره شده بودم بدون وقفه داشت حرف میزد وقتی حرفاش تموم شد لبخندی زد و گفت:
_چیه خوشگل ندیدی با دهن باز خیره شدی به من ؟!
_خوشگل دیدم زیاد اما خل ندیده بودم
با شنیدن این حرف من پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
_لیاقت نداری
اه دلسوزی کشیدم و با ناراحتی به طرلان خیره شدم
_خیلی حالم گرفته است طرلان بهادر همین دیروز با من بود اما امروز رفته با یکی دیگه میخواد نامزد کنه حتی سعی نکرد خودش رو بهم ثابت کنه
_تو هنوز هم دوستش داری درسته !؟
_مگه عشق به این زودیا فراموش میشه طرلان !؟

_نه
جفتمون سکوت کردیم من داشتم به دیروز فکر میکردم کنارش چقدر آروم‌ بودم اما اون چی اون هم آروم بود! چرا داشت با یکی دیگه نامزد میشد یعنی هیچ عشقی نسبت به من نداشت و همه ی حرف هاش فقط یه حرف بود باید باهاش صحبت میکردم وگرنه دیوونه میشدم بلند شدم رفتم مانتوم رو پوشیدم گوشیم رو برداشتم و بدون توجه به صدا زدن های طرلان از خونه خارج شدم نصف شب بود اما اصلا برام مهم نبود باید با بهادر حرف میزدم شماره اش رو گرفتم طولی نکشید بعد از خوردن چند تا بوق صداش داخل گوشی پیچید:
_بله
به خودم جرئت دادم و گفتم:
_میخوام ببینمت بهادر
با شنیدن صدای من مکثی کرد انگار متعجب شده بود چرا نصف شب بهش زنگ زده بودم بلاخره صداش بلند شد:
_الان !؟
_آره آدرس بده من میام زود باش
عصبی شد
_نصف شب کجا میخوای بیای ساعت رو نگاه کردی !؟
این غیرتی شدنش رو پای چی میذاشتم آخه چرا داشت با قلب بی طاقت من بازی میکرد ، با عجز نالیدم:
_بهادر لطفا آدرس بده اذیتم نکن
با شنیدن صدای درمونده من آرومتر شد با صدایی که سعی میکرد ولومش پایین باشه گفت:
_آدرس بده میام دنبالت هر جا هستی
ناچار آدرس رو بهش گفتم که گفت تکون نخور تا نیم ساعت دیگه میرسم همین اطراف هستم ، یه گوشه ایستاده بودم منتظر اومدن بهادر انگار امشب دیوونه شده بودم نمیتونستم خودم رو کنترل کنم فقط دنبال یه دلیل بودم‌نگاهی به گوشی انداختم نزدیک ده تا تماس از دست رفته داشتم همش هم طرلان بود لابد میخواست بفهمه الان کجا هستم و نگران من بود فقط بهش پیام دادم ” نگران نباش حالم خوبه نیاز دارم تنها باشم” بعدش گوشی رو خاموش کردم و انداختم داخل کیفم بعد از گذشت نیم ساعت بلاخره بهادر اومد از ماشین پیاده شد به سمتم اومد خشن بازوم رو گرفت و با خشم غرید:
_این موقع شب اینجا چه غلطی میکنی !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم مور مورم شد حس خیلی خوبی بهم دست داد از این عصبانیتش انگار غیرتی شده بود و هنوز هم نسبت به من یه حس هایی داشت وقتی دید همچنان ساکت بهش خیره شدم عصبی چنگی داخل موهاش زد و گفت:
_زود باش سوار شو
و خودش من رو به سمت جلو داد سوار ماشین شدم ، عصبی پشت فرمون نشست و با سرعت داشت رانندگی میکرد اما من اصلا نمیترسیدم الان به تنها چیزی که داشتم فکر میکردم بهادر بود و اون دختره نمیدونستم حتی الان مقصد بهادر کجاست! باایستادن ماشین بدون هیچ حرفی پیاده شدم همون خونه ای بود که اون شب تا صبح باهاش بودم اما صبح رفتم و اون بعدش هیچ اصراری نکرد.
وسط خونه ایستاده بودم که صدای سرد بهادر بلند شد:
_میشنوم
سئوالی بهش خیره شدم که عصبی شد
_بهار نصب شب تو خیابون چه غلطی میکردی این چه حال و روزیه داری زود باش جواب منو بده !؟
_میخوای باهاش ازدواج کنی !؟
با شنیدن این حرف من شکه بهم خیره شد و متعجب گفت:
_چی !؟
لبخند تلخی روی لبهام نشست و با صدای گرفته ای پرسیدم:
_دوستش داری !؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن