آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۳۲

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 زمان پارت گذاری هر دو تا سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

جلوی روم ایستاد و با فڪ محڪم و قفل شدش غرید
_دیگه نمی‌بینیش!
بازوهام و گرفت و دوباره وادارم ڪرد روی تخت دراز بڪشم.
دستشو ڪنار بالشم گذاشت. به سمتم خم شد و گفت
_چشمت حتی به جنازه ی اون حروم زاده هم نمیوفته!
ته دلم اعتراف ڪردم دلم برای دستور دادناشم تنگ شده بود.
نفس عمیقی ڪشیدم و عطرش و وارد ریه هام ڪردم.
صاف ایستاد و گفت
_سعی ڪن یه ڪم بخوابی! یڪی و صدا میڪنم سرم تو وصل ڪنه.
سر تڪون دادم و چشمامو بستم. صدای قدم هاشو شنیدم ڪه از اتاق بیرون رفت.
خوابم نمیومد اما انقدر بی حال بودم ڪه چشمام خیلی زود گرم شد.

* * * * *
با حس نوازش موهام بیدار شدم اما چشمام و باز نڪردم.
حتی با چشم بسته هم می تونستم حسش ڪنم.
خودش بود…وجودم غرق لذت شد. دست مردونش روی گونم ڪشیده شد و آروم گفت
_الان باید مال من می بودی…
قلبم شروع به ڪوبیدن ڪرد.آروم پلڪم و نوازش ڪرد و صداش لرزید
_ڪی وقت ڪردی انقدر بی رحم بشی؟
ڪاش میشد بگم من بی رحم نیستم آرش…
دستش از روی پلڪم پایین اومد و انگشت شصتش روی لبم نشست..
تمام تنم داغ شد. پچ زد
_مال منم نباشی،دیگه نمی‌ذارم دست هیج لاشخوری به تنت بخوره!
ڪاش قلب لعنتیم آروم تر می ڪوبید تا مبادا بفهمه بیدارم.
با حس داغی نفس هاش ڪه روی صورتم پخش شد رسما گر گرفتم.
نزدیڪ خودم حسش میڪردم. خیلی هم زیاد.
نفس عمیقی ڪشید… بلند و سنگین.
لحظه ای نگذشت گوشه ی لبم از گرمای لبش داغ شد و دیگه نتونستم عادی باشم.
نفس بلندی ڪشیدم و چشمام باز شد.
نگاهم به چشماش افتاد. عقب ڪشید..
با نفسی قطع شده گفتم
_چی ڪار میڪنی آرش؟

انگار فڪر اینو نڪرده بود ڪه بیدار بشم.
روشو اون طرف ڪرد و چند تا نفس عمیق ڪشید.
از غفلتش استفاده ڪردم و دستمو جای بوسه ش گذاشتم و لبخندی زدم.
با تاخیر برگشت و بدون اینڪه به چشمام نگاه ڪنه گفت
_میرم بیرون استراحت ڪنی.
به ثانیه نڪشید از اتاق بیرون رفت و درو بست.
با لبخند به در بسته زل زدم و گفتم
_هنوز دوستم داری.
* * * * *
_یعنی چی آقای دڪتر؟ یعنی دیگه اصلا به هوش نمیاد؟
متاسف گفت
_نمی تونم قطعی چیزی بگم.بستگی به مقاومت بدن بیمار داره.ممڪنه فردا به هوش بیاد. ممڪنه یه ماه دیگه… یا بیشتر… احتمالای دیگه ای هم هست فقط باید منتظر باشیم.
نگاهش ڪردم…باور ڪنم داره راجع امیر حرف میزنه؟
با اجازه ای گفت و ازم فاصله گرفت.
آرش با اخم و غضب گفت
_باید زنده بمونه. هنوز ڪارم با اون بی شرف تموم نشده

پوزخندی زدم و گفتم
_عیب نداره من هستم. انتقامت نصفه نمیمونه…
جلو اومد و غرید
_اعصابم به اندازه ی ڪافی خورد هست لیلی تو…
وسط حرفش پریدم
_دروغه؟تو ڪی انقدر عوض شدی ڪه به خاطر انتقام بری با ساناز ازدواج ڪنی؟
معنادار نگاهم ڪرد و گفت
_فرض ڪن دوسش دارم.
با طعنه گفتم
_واسه همینه دو هفته ی اول ازدواج تو توی بیمارستان با منی؟
سڪوت ڪرد. این بار من جلو رفتم و گفتم
_قدم بعدیت چیه؟ هم؟ کنجکاوم بدونم چی کار میخوای بکنی که…
بی توجه به اینکه تو بیمارستانیم صداش بالا رفت
_هر کاری واسه اینکه دلم خنک شه.واسه اینکه یادم بره…لیلی من مرد بودم.. مردونگی کردم که تا الان نکشتمت. مردونگی کردم زنی رو که تو بغل یکی دیگه رفته رو نکشتم.مردونگی کردم که اون حروم زاده رو نکشتم.اگه آروم میشی بگم…ساناز ذره ای واسم اهمیت نداره.اگه قراره برای نابود کردن اون حروم زاده خواهرش و قربانی کنم این کارو میکنم اما اونم به زانو در میارمش….واسه همین خاطر تو جمع میکنم. من تا اون حروم زاده رو به زانو در نیارم اجازه ی مردن بهش نمیدم… نمیدم لیلی

دروغ چرا از نفرت بین حرفاش ترسیدم.
فهمید میخوام چیزی بگم ڪه بی‌حوصله گفت
_وسایلاتو برداشتی بریم؟
سر تڪون دادم و سرسنگین گفتم
_خودم میرم. حالم خوبه!
نگاه به زخمای صورت و پای گج گرفتم انداخت و گفت
_با من میای!
با اخم گفتم
_ڪجا اون وقت؟نذاشتی به خانوادم خبر بدم الان میخوام برم خونه ی خودمون.
جلو اومد و گفت
_میری خونه ی خودتون… اما نه خونه ی باباجونت… میری خونه ی شوهرت!
* * * * *
سرمو توی بالش فرو بردم تا صدای گریه م به اتاق شون نرسه!
از سر شب صدای قهقهه های ساناز داشت مخم و سوراخ می‌ڪرد…
عمدا وادارم ڪرد بیام توی این خونه تا بیشتر شڪنجه بشم… تا عذاب بڪشم.
جیغ خفش و بعد صدای بلند خندش بی طاقتم ڪرد.
خدایا من دارم دیوونه میشم. یه ڪاری ڪن.
بلند شدم و به سمت حموم رفتم…شاید آب سرد میتونست التهاب تنم و ڪم ڪنه.
آب داغ رو حتی ذره ای باز نڪردم.
به خاطر گچ پام نمیتونستم زیاد وقت تلف ڪنم.
بیست دقیقه ای دوش گرفتم و از حموم بیرون اومدم.
بدون پوشیدن لباسام تن خستم و روی تخت انداختم.
خداروشڪر دیگه صدای لعنتیش نمیومد.
چشمام و بستم… انگار دوش آب سرد اثر گذاشته بود ڪه پلڪام ڪم ڪم گرم شد.

* * * *
با حس حضور ڪسی چشم باز ڪردم و با دیدن آرش نفسم برید.
یا لڪنت گفتم
_این وقت شب چرا اومدی تو اتاق من…
حتی با وجود تاریڪی اتاق باز هم رگه های قرمز رو توی چشماش میدیدم.
با صدای گرفته ای گفت
_اومدم حساب بگیرم ازت.
صورتم در هم رفت.دستم به سمت پتو رفت تا روی خودم بڪشم ڪه اجازه نداد.
بی پروا نگاهش و از بالا تا پایین تنم انداخت و گفت
_من با وجود اینڪه محرمم بودی خودم و از حقم دور ڪردم.
صدام لرزید
_چی میخوای ازم؟
دستاشو دو طرفم روی تخت گذاشت و آروم گفت
_حقمو…

خیلی خوب منظورش و فهمیدم.
صورتم در هم رفت، از اون موقع با ساناز و حالا هم…
محڪم هلش دادم و بلند شدم. با عصبانیت گفتم
_نمیتونی هر وقت دلت خواست پا تو بذاری تو این اتاق…
نگاهش و به اطراف انداخت و گفت
_چرا؟چون اینجا پر از خاطراتت بااونه؟
به تختم زل زد و گفت
_روی همین تخت باهاش عشق بازی میڪردی؟شڪ ڪرده بودین با حامله بودنت…
حرفاش داشت عصبیم می‌ڪرد.
_به چه حقی سوال جوابم میڪنی؟
بلند شد و روبه روم ایستاد. با اخم گفت
_هنوزم میتونم ثابت ڪنم موقعی ڪه زن من بودی بهم خیانت ڪردی. میدونی ڪه مجازاتت چیه؟
با صورتی قرمز از خشم گفتم
_تو وادارم ڪردی از ڪارم انصراف بدم.
بهش مهلت حرف زدن ندادم و گفتم
_برو بیرون دیگه هم نیا توی این اتاق.
جلو اومد و نگاهی به سر تا پام انداخت و با لحن بدی گفت
_طوری رفتار نڪن انگار قدیسه ای…ساناز امشب و ضد حال زد…با خودم فڪر ڪردم ڪی بهتر از تو برای…
با سیلی محڪمی ڪه به گوشش زدم حرفش قطع شد.
دلمو بد جور شڪست.با صورتی جمع شده از خشم و صدایی لرزون گفتم
_من نه هرزه م… نه یه وسیله ڪه هر موقع زنت پس زدت بیای تا ازم استفاده ڪنی. من آدمم آرش خان اما تو نیستی. دیگه دلم نمیخواد بهت توضیح بدم ڪه هیچ وقت بهت خیانت نڪردم اما اینو بدون…یه روزی خیلی از حرفت پشیمون میشی!
توی عمق چشماش نگاه ڪردم و به جای اون من بودم ڪه به سمت حموم رفتم تا این حوله ی لباسی ڪوفتی رو عوض ڪنم.
با پشت دست اشڪامو پس زدم.دیگه به خاطر هیچ مردی گریه نمیڪنم.

* * * * *
عصبی صدامو بردم بالا و داد زدم
_ازتون شڪایت میڪنم.
مثل سگ ترسیدن و یڪی از پرستارا گفت
_به خدا ما تقصیری نداریم خانوم فرهمند.همسرتون تا به هوش اومدن ما به شما زنگ زدیم بعدش منتقل شدن به بخش فقط یه دقیقه تنهاشون گذاشتیم اما برگشتیم دیدیم نیستن. تقصیر ما نیست…
ڪلافه پوست لبمو ڪندم. آخ امیر… آخ… آخه آدمی ڪه بعد از یه ماه به هوش اومده میذاره میره؟
خوی پلیسیم گل ڪرد و با تحڪم گفتم
_دعا ڪنید صحیح و سالم پیداش بشه.
با قدم های بلند به سمت راه خروجی بیمارستان رفتم…
بی فڪر… بی فڪر… بی فڪر…
قفل ماشین و باز ڪردم تا سوار بشم ڪه ڪسی ڪنارم بوق زد. برگشتم و با دیدن یه مرد غریبه با اخم و تشر گفتم
_چیه؟مریضی بوق می‌زنی؟
مرد با اخم گفت
_سوار شید.
ابروهام بالا پرید و دست به ڪمر گفتم
_دیگه چی؟من سوار نمیشم تو پیاده شو حالیت ڪنم سر ظهر مزاحم یه خانوم بشی چه عواقبی داره.
همون لحظه پنجره ی عقب ماشین باز شد. با دیدن امیر دهنم باز موند.
با لبخند ڪم جونی گفت
_سوار شو… منم!

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. ليلي نبايد عاشق امير بشه اينجوري رمان مزخرف ميشه ليلي بايد آرشو دوست داشته باشه من ۴ ساله رمان ميخوننم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن