آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۲۴

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_دیوونه شدی نصف شب اومدی بیرون اینارو از من بپرسی آره !؟
قطره اشکی روی گونم افتاد که بهادر ساکت شد و ناباور به چشمهای خیس از اشک من خیره شد یهو به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
_گریه نکن هیش میدونی طاقت دیدن اشکات رو ندارم میخوای اینجوری من رو عذاب بدی آره !؟
با شنیدن این حرفش با گریه نالیدم:
_چرا همش بهم دروغ میگی چرا بهم گفتی دوستم داری اما فرداش با اون دختره نامزد شدی هان
ازش جدا شدم و مشتی به سینه اش کوبیدم و با گریه داد زدم:
_خیلی نامردی چجوری میتونی باهام بازی کنی هان تموم این سال ها دوستت داشتم اما تو حتی یکبار هم من و دوست نداشتی
با شنیدن این حرفم بی طاقت دستم رو گرفت و گفت:
_آروم باش بهار داری اذیت میکنی خودت و
با شنیدن این حرفش قهقه ی بلندی زدم اذیت میکنم خودم و اون نمیدونست من الان چ حال بدی دارم مخصوصا با دیدن اون دختره کنارش به عنوان نامزدش!
با چشمهای اشکی بهش خیره شدم
_دوستش داری آره !؟
_بهار ….
اینبار فریاد زدم
_دوستش داری یا نه جواب من و بده عوضی !؟
چشمهاش رو باز و بسته کرد
_دوستش دارم
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه بهت زده ناباور بهش خیره شدم شاید چون تا این لحظه امید داشتم اون بهم بگه دوستش نداره اما اون دوستش داشت اون دختره رو میخواست!
قطره اشک سمجی روی گونم چکید که پسش زدم و نگاه از بهادر گرفتم و به سمت در خروجی حرکت کردم من جوابم رو گرفته بودم دیگه دلیلی نداشت وایستم و اون شکست من رو ببینه! با قرار گرفتن دستش رو بازوم به سمتش برگشتم که حالا با سردی داشت بهم نگاه میکرد
_کجا
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست دوست داشتم بهش بگم به تو چ اما ساکت شدم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_خونه
_بیا من میرسونمت
و خودش جلوتر از من حرکت کرد دنبالش رفتم سوار ماشین شدم بدون اینکه هیچ حرفی زده بشه اون داشت رانندگی میکرد چقدر امشب تحقیر شده بودم احساس حقارت میکردم خودم رو کوچیک کرده بودم امشب بخاطر بهادر اما دیگه تکرار نمیشد دیگه اصلا همچین اتفاقی نمیفتاد
_بهار
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم بهش سئوالی خیره شدم که اشاره ای به اطراف کرد و گفت:
_رسیدیم
با شنیدن این حرفش به بیرون خیره شدم با دیدن خونه آریا آه دلسوزی کشیدم و خواستم پیاده بشم که صداش بلند شد:
_فردا وکیلم میاد همه چیز برای طلاق توافقی آماده اس!

بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و داخل خونه شدم نفس کشیدن برام سخت شده بود ، چه راحت میخواست من رو طلاق بده پس چیشد اون همه عشق و دوست داشتنش یعنی همش دروغ بود! پوزخندی کنج لبهام نشست من چقدر ساده بودم که حرف های اون رو باور میکردم ، احساس میکردم قلبم داره از جاش کنده میشه چقدر سخت بود عشقت رو از دست بدی ، در خونه رو باز کردم و همین که داخل شدم آریا به سمتم اومد با عصبانیت بهم خیره شد و فریاد زد:
_تا این موقع شب کدوم گوری بودی هان بدون اینکه خبر بدی گذاشتی رفتی فکر کردی ….
سرم و بلند کردم و داغون بهش خیره شدم که ساکت شد و بهم خیره شد با درد نالیدم
_میخواد طلاقم بده
با شنیدن این حرف من بدون حرف بغلم کرد محکم احتیاج داشتم الان یکی من رو آروم کنه تو بغلش شروع کردم به گریه کردن که دستش رو نوازش وار پشتم کشید و در سکوت داشت بهم گوش میداد ، انقدر حالم خراب بود که نمیدونستم حتی چی دارم میگم.
با احساس سردرد شدیدی چشمهام رو باز کردم میخواستم بلند بشم اما نمیتونستم احساس میکردم وزنه ی سنگینی روی بدنم گذاشته شده دندونام از شدت سرما داشتند بهم میخوردند چشمهام به آریا و طرلان خورد که با نگرانی کنارم ایستاده بودند
_بهار
و پشت بند صدای طرلان دست سردم رو داخل دست گرمش گرفت که به ناله بهش خیره شدم ، چشمهاش پر از اشک شده بود میخواستم بهش بگم گریه نکن اما حتی نای صحبت کردن هم نداشتم ، آریا عصبی داشت حرف میزد اما من اصلا درکی نداشتم طولی نکشید که چشمهام سیاهی و تاریکی مطلق.
* * * * *
_بهار حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرف آریا بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_آره ببخشید آریا من باعث شدم شما ….
_هیش
ساکت شدم که خیلی جدی بهم خیره شد و گفت:
_ببین بهار حالا که بهادر میخواد توافقی جدا بشید بشین خیلی خوب به این موضوع فکر کن نمیخواد انقدر حالت رو خراب کنی بهادر اگه میخواست بخاطر تو میجنگید اما اون طلاق رو انتخاب کرده پس بهتره ببینی وقتی ارزشت انقدر برای اون پایین اصلا ارزش داره تو بخاطرش به این حال و روز بیفتی و تموم طول عمرت بهش فکر کنی !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی منفی تکون دادم
_بهار به من نگاه کن ببینم!
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم که گفت:
_دوست ندارم این شکلی ببینمت
_آریا
_جان
_میخوام بعد از طلاق برگردم ایران برای همیشه میخوام پیش مادرم زندگی کنم کافیه هر چقدر سختی کشیدم بهادر هیچوقت عاشق من نبود همون روزی که من رو ترک کرد و با خواهرت ازدواج کرد من اینو فهمیدم شاید نمیخواستم باور کنم این واقعیت رو امل بهادر همون روز من رو شکست اون اگه واقعا عاشق من بود هیچوقت نمیرفت!

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن