آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت ۴۵

رمان دیازپام پارت ۴۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

گلومو چنگ زدم.

-چرا زندگی من اینطوریه دائی؟ چرا همه اش باید تو حسرت باشم، چرا؟

کشیدم توی آغوشش.

-آروم باش عزیزم.

-میخوام برم.

-کجا؟

-دنبال پدرم.

-الان جز این خونه هیچ کجا برای تو امن نیست.

-عمو اگر عاشق مادرم بود چرا انقدر از ما متنفر بود؟

-چون هیچ وقت نفهمید تمام این نقشه ها زیر سر زنیه که زیر یه سقف داره باهاش زندگی می کنه.

-از همشون بدم میاد … چرا هیچ کس متوجه کثافت کاریهاشون نیست؟

-چون مدرکی نیست. به دائیت قول بده بدون اطلاع من و ویهان هیچ کاری نکنی، باشه؟

سری تکون دادم.

-یکم استراحت کن.

با رفتن دائی اشک سمجی که پشت پلکم کمین کرده بود روی گونه ام چکید.

نمیدونستم از پدرم متنفر باشم یا دلم برای مظلومیت مادرم بسوزه!

هر چی بود باعث شد از عشق متنفر باشم. تمام دردسرها از عاشقی شروع میشه.

اما چیزی ته دلم می خواست پدرم زنده باشه و ببینمش.

***

دور میز شام نشسته بودیم که خاله گفت:

-پیشونیت چی شده عزیزم؟

نگاهی به ویهان انداختم.

-از پله ها افتادم.

خاله: مراقب خودت باش عزیزم.

-این دختر خوشش میاد جلب توجه کنه و دیگران رو نگران!

دستمو مشت کردم و از سر میز بلند شدم. نگاهمو با نفرت بهش دوختم.

-بشین!

-صرف شد.

-مهم نیست … تا همه بلند نشدن حق نداری بلند شی!

-مگه پادگانه؟

خاله لب گزید. زن دائی سرش و پایین انداخت و هاویر ریز خندید.

-مثل اینکه روز اول و قانونهای این خونه رو فراموش کردی! بشین …

گوشه ی لباسم کشیده شد و هاویر با التماس نگاهم کرد. همراه با بغض و نفرت سر جام نشستم بدون اینکه لب به چیزی بزنم.

همین که از سر میز بلند شد مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده سمت در سالن راه افتادl

با باز کردن در سالن و هجوم هوای آزاد به صورتم، نفسم رو با هق بیرون دادم. 

عصبی دستی زیر چشمهام کشیدم و سمت ته باغ شروع به قدم زدن کردم. 

باید دنبالش می گشتم؛ اگر زنده باشه! روزنه ی امیدی توی قلبم روشن شد. 

روی نیمکت چوبی زیر درخت بید مجنون نشستم. بازوهامو به آغوش کشیدم. 

-آه مامان، کاش زنده بودی … کاش از این شهر لعنتی با هم می رفتیم …

-دختر کوچولومون که دوباره قهر کرده اومده ته باغ! 

از عالم و آدم عصبی بودم. از روی نیمکت بلند شدم. نگاهش و به چشمهام دوخت. 

-چی از جونم میخوای؟ 

لحظه ای تعجب توی نگاهش نشست. 

-منظورت چیه؟ 

-منظورم واضحه؛ دست از سرم بردار … قول میدم مامانم اون دنیا یقتو نچسبه! از توجه های الکی بدم میاد … از این خونه و آدمهاش بدم میاد …. می فهمی؟ 

دستی لای موهاش برد. 

-اگه از آقاجون ناراحت شدی، خودت میدونی یکم تنده. 

پوزخند صداداری زدم. 

-وای چقدر جالب! به ما که رسید وا رسید. بله اقاجونتون تنده اما فقط با من نه با کس دیگه ای! ازت خواهش می کنم دنبال زندگی خودت باش، شاید اینجوری آقاجونتم دست از سر من برداره! 

خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستمو گرفت. 

-آقاجون چیزی بهت گفته؟ 

-نه، چی باید بگه این مرد شریف و مهربان؟ الانم میخوام تنها باشم. 

-چرا واضح صحبت نمی کنی؟

چرخیدم و رو به روش قرار گرفتم. 

-مگه شماها واضح صحبت می کنید؟ اصلاً من جز اینکه میدونم تو پسر دائیمی، چی ازت میدونم؟ هوم؟ هیچی … یکیتون دنبال اون قاتلی که مامانمو جلوی چشمهای خودم زنده زنده سوزوندش نگرفتین! تا اومدم میپرسم هم تو هم دائی گفتین دنبالشو نگیرم … باشه، نمی گیرم

-الانم خستم و میخوام استراحت کنم. 

-فردا شب عمه خانوم همه رو دعوت کرده. 

-خب به من چه؟

احساس کردم کلافه است. دستی به صورتش کشید و فاصله ی بینمون رو با یه گام پر کرد. 

نگاهمو به پشت سرش دوختم. 

-به من نگاه کن! 

-می شنوم. 

-امشب کم حرف بارم نکردی، پس بهم گوش کن. 

به ناچار سرم و بالا آوردم و تو تاریکی شب نگاهم و به چشمهاش دوختم. 

-میدونی، دارم عذاب می کشم. 

حتماً از حرفهام ناراحت شده. دستهامو تو هم فرو کردم. 

-با من یکی حداقل مثل یه غریبه رفتار نکن، می فهمی؟ به ولله اگه بفهمی انقدر عذابم نمیدی. 

-خیلی داری عذاب می کشی؟ … من ازت خواستم حامی من باشی؟

با افسوس سری تکون داد. 

-فردا شب آریا هم هست، گفتم بدونی. 

از کنارم رد شد. مات سر جام موندم. انقدر بلا سرم اومده بود که فراموش کرده بودم آریائی هم هست؛ 

مردی که هنوز صیغه رو باطل نکرده. قلبم فشرده شد. عصبی موهای سرم و مشت کردم. 

لعنتی، چرا فراموش کرده بودم؟ وارد اتاقم شدم. هاویر با دیدنم روی تخت نشست. 

-خوبی؟

پوزخند تلخی زدم. 

-آره عالیم … نمیبینی زندگی داره با ساز دلم می رقصه؟! 

-ما هم از این وضعیت ناراحتیم اما نمیدونم چرا با ما کاری نداره؟ 

چی می تونستم بگم؟ اینکه بخاطر من جونتون در خطره؟ کنارش روی تخت نشستم. 

-نگران نباش، حل میشه همه ی این روزها … 

سرش و روی شونه ام گذاشت. آروم زمزمه کردم. 

-این روزها تموم میشه اما مامانم دیگه بر نمی گرده … آه مامان، کاش نرفته بودی … کاش الان کنارم بودی … دلم آغوشت رو میخواد. 

*

دخترها از صبح در تکاپوی آماده شدن برای مهمونی شب بودن. 

هیچ تمایلی به رفتن نداشتم اما میدونستم پیرمرد مجبورم می کنه تا توی مهمونی باشم. 

-نمیخوای آماده بشی

-اصلاً دوست ندارم بیام. 

-اما مجبوری بیای وگرنه به زور می برتت! 

سری تکون دادم. سرهمی مشکی که آستین داشت و یقه اش هفت بود پوشیدم. 

پروانه ی اهدایی ویهان توی گردنم جلوه ی بیشتری داشت با این لباس. 

آرایش ملایمی انجام دادم. کشوی میز آرایش و باز کردم. نگاهم به عطر دست ساز مامان افتاد. 

درش و باز کردم. بوی عطر فضای اتاق و برداشت. کمی روی گردنم زدم. هاویر وارد اتاق شد. 

-وای چه بوی خوبیه … این همون عطری نیست که عمه برات بهارها درست می کرد؟ 

سری تکون دادم. 

-بریم؟

با هم از اتاق خارج شدیم. فرانک قرار بود همراه نامزدش بیاد. 

ویهان کنار ماشینش ایستاده بود. سمت ماشین دایی رفتم اما سنگینی نگاه ویهان رو احساس می کردم. 

روی صندلی عقب کنار هاویر جا گرفتم. پیرمرد روی صندلی جلو کنار ویهان نشست. هر سه ماشین پشت هم از کوچه خارج شدن. 

کمی دلشوره داشتم از رویارویی با آریا. در ویلای عمه باز بود. ماشین ها پشت هم داخل حیاط شدن. 

پیاده شدیم. هاویر سوتی زد. 

-اینجا احیاناً کاخ شاهنشاهی نیست؟ 

-هیسس، الان یکی میشنوه!

-نوش جونش با این ویلاش لعنتی. 

خنده ام گرفته بود. وارد سالن شدیم. همه ی فامیل های نزدیک جمع بودن. عمه فخری تو جایگاهش نشسته بود. 

با همه احوالپرسی کرد. با دیدنم لبخند گرمی زو و کشیدم توی آغوشش. 

-دلم برات تنگ شده بود، چه خوب شد که اومدی. 

لبخندی زدم.

 

-ممنون. 

نگاهش و به چشمهام دوخت. 

-از روز اولی که دیدمت برق چشمهات خیلی کم شده

-این برای دختری تو سن تو اصلاً خوب نیست. شرایط هر چقدر سخت، اما میگذره. برو پیش جوون ها عزیزم. 

آرامش و خونسردی و محبت این زن برام عجیب بود. نگاهی گذری تو سالن انداختم. خبری از آریا نبود. 

نفس آسوده ای کشیدم. سمت جائی که بقیه بودن راه افتادم. آرین با دیدنم پوزخندی زد. 

-نمی دونستم توام هستی!

-مگه قرار بود نباشم؟ 

-آخه نه اینکه یه مدت غیبت زده بود، گفتم شاید رفتی. 

هاویر: اسپاکو مدتی برای تفریح رفته بود خارج از کشور خونه ی یکی از اقوام. 

-فکر کردم جز پدربزرگت کس و کار دیگه ای نداری. 

-دفعه ی بعد خواستم برم جار میزنم تا شما از فضولی صورتت چروک نشه. 

دندون قروچه ای کرد. الی همراه با مردی اومد سمتمون و با همه احوالپرسی کرد. 

با دیدنم لبخندی زد. 

-سلام … یه مدت نبودی! 

-سلام. 

-معرفی می کنم، باراد، نامزدم. 

سؤالی نگاهم و به دخترا دوختم. هر سه ابرویی بالا دادن. 

-خوشبختم … اسپاکو. 

کنار فرانگیز نشستم. 

-نگفته بودی این دختره نامزد کرده! 

-خیلی یهوئی بود … چند ماهی میشه. 

-پس عشقش به …

فرانگیز شونه ای بالا داد. 

-والا مام همه تعجب کردیم چون آقاجون خیلی دلش می خواست ویهان با الی ازدواج کنه. 

آرین رفت و رو دسته ی مبل ویهان نشست. لحظه ای نگاهش با نگاه الی گره خورد. 

پوزخند پیروزی تو لبخند و چشمهای آرین برق می زد. 

الی از آرین رو گرفت و دستش و دور بازوی نامزدش حلقه کرد. همه گرم صحبت با کناریشون بودن. بلند شدم. 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن