آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

رمان رحم اجاره ای جلد دوم پارت۵۰

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

روی مبل تنها نشسته بودم چند روز گذشته بود و بابا برای بدست آوردن دل مامان هر روز میومد نمیدونم چرا غمگین بودم بابا رو دوست داشتم بخشیده بودمش مخصوصا با حرف هایی که زده بود اما نمیدونم چرا ته قلبم غمگین شده بودم صدای گرفته ی شهلا اومد:
_ستایش
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_میشه صحبت کنیم !؟
با شنیدن این حرفش لبخندی زدم و گفتم:
_آره حتما بیا بشین ببینم
با شنیدن این حرف من اومد کنارم نشست نفس عمیقی کشید و شروع کرد به حرف زدن
_خیلی پشیمون هستم از گفتن حقایق من دوست نداشتم اینجوری بشه مخصوصا اینکه خاله دریا به عشقش نرسه اما نمیدونم چرا وقتی سیاوش باهام مثل قدیم رفتار کرد درست مثل همون موقع ها من هم درد و دلم رو بهش گفتم
_ببین شهلا تو کار درست رو انجام دادی تو نمیتونستی همیشه بااین ترس زندگی کنی میتونستی !؟
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
_نه
_بعدش اگه تو چیزی نمیگفتی فکر میکردی دریا درست میشه نه اون هر روز داشت ازت سواستفاده میکرد حتی داشت داداش هات خانواده ات رو ازت میگرفت!
صدای سامان اومد
_شهلا
شهلا با شنیدن صدای سامان بهش خیره شد که حالا اومد و با صورت گرفته داشت بهش نگاه میکرد
_بله
_کاش زودتر بهم گفته بودی انقدر ازت دور شده بودم که تو این مدت اذیت شدی و به هیچکدوممون نگفتی
با شنیدن این حرفش شهلا بغض کرد
_داداش
_جان داداش
شهلا بلند شد محکم بغلش کرد و سامان داشت پشتش رو نوازش میکرد و حرف هایی میزد تا شهلا رو آروم کنه وقتی چند دقیقه گذشت از هم جدا شدند سامان به چشمهاش خیره شد و خیلی محکم و جدی گفت:
_دیگه دوست ندارم چشمهات رو اشکی ببینم فهمیدی !؟
_آره
به جفتشون خیره شده بود خیلی خوب بود آدم یه داداش داشته باشه کاش من هم یه داداش داشتم!
_ستایش
با شنیدن صدای سامان اشکام رو پاک کردم بهش
خیره شدم و گفتم:
_جان
_گریه نکن سیاوش بیاد ببینه جفتمون رو میکشه!

_چیشده ستایش چرا داری گریه میکنی !؟
با شنیدن صدای سیاوش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_چیزی نیست من گریه نمیکنم سیاوش
سیاوش بااینکه حرفم رو باور نکرده فقط سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت به سمت شهلا برگشت و گفت:
_فردا قراره بریم جایی با هم به کسی که قول ندادی بری بیرون !؟
_نه
سیاوش خوبه ای گفت و اومد کنارم نشست که صدای سامان بلند شد:
_امشب همسرم رو میارم اینجا
شهلا با شنیدن این حرفش با خنده بهش خیره شد و گفت:
_بیارش من و ستایش حسابش رو میرسیم
سامان چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_حق ندارید بهش نزدیک بشید وگرنه من میدونم و شما دوتا.
خنده تلخی کردم و بلند شدم به سمت بیرون رفتم داخل حیاط نشستم زیاد طول نکشید که احساس کردم کسی کنارم نشست صدای سیاوش اومد
_چرا داری خودت رو اذیت میکنی ستایش میدونی با دیدن ناراحتیت قلبم طاقت نمیاره
با شنیدن این حرفش به سمتش چرخیدم با چشمهایی که خیس بود بهش خیره شدم
_نمیدونم چرا اما خیلی احساس تنهایی میکنم سیاوش
با شنیدن این حرف من محکم بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد
_الهی فداتشم چرا داری خودت رو از بین میبری آخه با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_بابام
_با بابات صحبت کردی حرف هاش رو هم شنیدی الان پس بخاطر چی انقدر ناراحت شدی و داری خودخوری میکنی آخه !؟
_نمیدونم سیاوش خودم هم حسی رو که دارم نمیتونم درک کنم
با شنیدن این حرف من خم شد بوسه ای روی پیشونیم گذاشت و گفت:
_باید یه مدت بگذره تا تو حالت خوب بشه تو اینجوری خوب نمیشی
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_سیاوش
_جان
_میشه دوتایی برای یه مدت بریم مسافرت !؟
بدون تردید جواب داد
_آره

با دیدن خاله ستاره که داخل حیاط نشسته بود و داشت گریه میکرد با نگرانی به سمتش رفتم کنارش زانو زدم و اسمش رو صدا زدم:
_خاله ستاره!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد چشمهاش از فرط گریه شده بود کاسه خون و همین باعث میشد بیشتر نگران بشم
_خاله ستاره چیشده چرا داری گریه میکنی آخه !؟
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و گفت:
_اشکان رو دیدم
با شنیدن این حرفش ماتم برد برای چند دقیقه انگار اصلا نمیشنیدم و هنگ بهش خیره شده بودم ، بعد از گذشت چند دقیقه به خودم اومدم به سختی لب باز کردم و گفتم:
_چی بهت گفت آخه مگه !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_چیزی نگفت
_پس برای چی داری گریه میکنی آخه !؟
_دوباره بعد از چند سال دیدمش اون هم کنار یکی دیگه انگار ازدواج کرده کنارش خوشحال بود داشت میخندید ، پس چرا من نمیتونم خوشحال باشم همیشه وقتی میخوام از ته قلبم شاد باشم یا بخندم یاد اون میفتم
با شنیدن این حرفش من هم بغض کردم خیلی مظلومانه داشت حرف هاش رو میزد
_خاله ستاره بهش فکر نکن گذشته ها گذشته به فکر آینده ات باشه همیشه میخوای منتظر اون کثافط باشی !؟
_نمیتونم فراموشش کنم ستایش قلبم درد میگیره
با شنیدن این حرفش با درد چشمهام رو باز و بسته کردم لعنت بهشون ، همشون زندگی خانواده من رو یه جوری خراب کرده بودند.
_خاله ستاره
با شنیدن صدام بهم خیره شد و گفت؛
_جان
_اون اگه دوستت داشت باهات اینجوری تا نمیکرد ، وقتش نشده برای همیشه فراموشش کنی آخه تا کی میخوای بهش فکر کنی تو حق داری دوباره عاشق بشی ازدواج کنی
_از من گذشته ستایش من فقط باید …
وسط حرفش پریدم:
_تو باید اون اشکان عوضی رو فراموش کنی فهمیدی !؟
مظلومانه بهم خیره شد و گفت:
_اینجوری نگو ستایش
حرصی بهش خیره شدم که صدای پایی اومد به پشت سرم نگاه کردم مامان بود نفس عمیقی کشیدم که صداش بلند شد:
_چیشده
بهش خیره شدم دوست نداشتم مامان ناراحت بشه!

_چیزی نیست مامان خاله ستاره دلش گرفته شما برید من و خاله ستاره هم میایم
مامان با شنیدن این حرف من اخماش رو توهم کشید و گفت:
_تو فکر کردی من بچه هستم آره !؟
با شنیدن این حرفش با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم
_مامان این چه حرفیه
_پس چرا داری دروغ میگی !؟
ساکت بهش خیره شدم نمیدونستم چی باید بهش بگم آخه مامان خودش به اندازه کافی مشکلات داشت نمیتونست با مشکلات من هم سر و کله بزنه
_ستاره.
ستاره با شنیدن صدای من نگاهش رو بهش دوخت و گفت:
_جان
_برای چی داشتی گریه میکردی !؟ بدون هیچ دلیلی راستش رو بگو
ستاره همه چیز رو برای مامان تعریف کرد وقتی حرف هاش تموم شد صدای مامان بلند شد
_هنوز عاشقش هستی !؟
ستاره با چشمهای اشکی بهش خیره شد و سری به نشونه ی تائید تکون داد که مامان بهش خیره شد
_قراره همیشه بخاطرش گریه کنی !؟ وقتی میدونی بدستش نمیاری و جز یه عذاب هیچی برات نداره فراموشش کن اون هم نه الکی واقعی.
ستاره بلند شد مامان رو بغل کرد که اشکای منم سرازیر شد ، صدای سیاوش اومد
_خیر باشه گریه چرا !؟
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست که صدای مامان بلند شد:
_چیزی نیست پسرم
سیاوش به خاله ستاره خیره شد و اخماش رو توهم کشید
_کسی اذیتش کرده !؟

به سمت سیاوش رفتم دستش رو گرفتم و آروم گفتم:
_بریم برات توضیح میدم
من و سیاوش به سمت خونه ی خودمون حرکت کردیم که وقتی دور شدیم سیاوش ایستاد بهم خیره شد و گفت:
_میشنوم
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن وقتی حرف هام تموم شد سیاوش با صدای عصبی گفت:
_دوست دارم اون اشکان عوضی رو ….
_بیخیال سیاوش انگار قسمت همینه من مامان خاله ستاره هیچوقت طعم خوشبختی رو نچشیم
با شنیدن این حرف من سیاوش خیلی عمیق بهم خیره شد و گفت:
_میخوای بگی تو الان خوشبخت نیستی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم
_هستم
سیاوش دستم رو گرفت و گفت:
_من هیچوقت اجازه نمیدم ناراحت بشی یا خوشحال نباشی همیشه سعی میکنم بهترین ها رو برات فراهم کنم پس هر موقع از هر چیزی ناراحت شدی بهم بگو باشه !؟
_باشه
صدای سامان اومد
_سیاوش
سیاوش به سمتش برگشت به قیافه ی داغونش خیره شد و گفت:
_چیشده !؟
_خاله دریا
سیاوش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چی !؟
_همین الان پیداش کردیم تو وان بود غرق خون بردیمش بیمارستان اتاق عمل حالش اصلا خوب نیست
سیاوش اخماش رو توهم کشید و گفت:
_به درک اصلا مهم نیست داره تقاص کار هاش رو پس میده هیچکس حق نداره بره دیدنش
سامان بهش خیره شد
_اما مامان داره بیقراری میکنه
سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت:
_حتی اگه بمیره هم ما نباید بریم اون کثافط با خواهر ما کاری کرده که تموم عمرش بشینه به این موضوع فکر کنه حالا ما باید بریم دیدنش که چی !؟
_اما اون ….
_سامان اول به شهلا فکر کن بعد هر کاری دوست داشتی انجام بده به مامان هم همینو بگو
بعدش دست من رو گرفت به سمت خونه رفتیم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن