آخرین مطالبمحکوم

رمان محکوم پارت۱۱

رمان محکوم پارت۱۱

جهت مشاهده پارت های انتشار یافته از رمان محکوم وارد شوید

لبخندی از جنس مهربونی به روم پاشید و گفت

_جانم خانوم؟! امری داشتین؟!

دست های مهربون و چروکیده ش که هر خط روش نشون از تجربه و زحمات چندین سالش بود رو گرفتم و گفتم

_خواهش میکنم ساحل صدام کنید!

_چشم ساحل جان، کاری داشتی با من؟!

نگاهی به اطراف انداختم تمامی خدمتکارا
سخت مشغول کار بودن و اصلا متوجه صحبت های بین ما نبودن!

با کنجکاوی به چشمای مهربونش خیره شدم و پرسیدم

_این همه تدارک برای چیه؟!

_خب شیدا خانوم دارن میان!
ایشون خیلی حساس هستن و همه چیز باید مرتب و تکمیل باشه!

_شیدا کیه که این همه آدم ازش اینجوری حساب میبرن؟!

با شرمندگی سرش و پایین انداخت و به تته پته افتاد
_چ..چیزه، ساحل چان آقا گفتن که در این مورد اطلاعی بهتون ندیم!
منم مجبورم اطاعت کنم بالاخره توی این سن دارم کار میکنم تا محتاج کسی نباشم، از دستم ناراحت نشو!

حق باهاش بود، اون که تقصیری نداشت، دنبال یه لقمه نون حلال بود دیگه!
میدونستم اون المان عوضی و چیکارش کنم!
هرچی آتیشِ از گور اون قاتل بی همه چیز بلند میشد!

نگاهی به خانوم مسن و مهربون که هنوز اسمش رو هم نمیدونستم انداختم و دستاش رو با مهربونی فشردم
_شما خودتون رو ناراحت نکنید!
شما که تقصیری ندارید!

ذوق زده نگاهی بهم کرد
_دخترم آخه تو چقدر مهربون و خوش قلبی!
احسنت به مادری که دختر مهربون و ماهی مثل تو رو تربیت کرده!

با شنیدنش حرفش غم آشنایی توی چشمام نشست، من که مادر نداشتم!
خواستم بگم”منو مادرم نه، منو روزگار با بازیاش تربیت کرده”
همه جا رو از پشت پرده اشک تار میدیدم اما اجازه ندادم قطره ای از چشمم چکه کنه!
به سرعت از آشپزخونه خارج شدم و به سمت در دویدم!

در و باز کردم تا از اون فضای خفگان آور نجات پیدا کنم!
همین که دستگیره رو پایین کشیدم، آراد و دیدم که دستش رو هوا مونده بود برای زدن زنگ!
دختر خوش چهره و خوش اندامی کنارش بود!
نگاهم برای چند ثانیه روی دست های قفل شدشون ثابت موند!

هر دوشون رو کنار زدم و دویدم بیرون، المان از دور داشت میومد، با دیدنش زدم به سیم آخر و دوان دوان رفتم سمتش!

گریه کنان بهش حمله کردم، همینجوری که داشتم با مشت های پی در پی به سینش می کوبیدم توی یه حرکت آنی منو کشید توی بغلش!

از این حرکتش شوکه شده بودم، می خواستم همین الان با یه تیر همه چی رو تموم کنم، تمام تلاشم و کردم تا از خودم جداش کنم اما حتی یه میلی متر هم تکون نخورد!
اصلا حواسش به من نبود و داشت به پشت سرم نگاه می کرد، یهو شروع کرد به نوازش کردن موهام تا خواستم ببندمش به فحش لبای داغش رو گذاشت روی لبام و آروم و نرم شروع کرد به بوسیدنم!

داشتم دیوونه میشدم از این همه جسارت و گستاخیش که بالاخره منو از خودش جدا کرد و همین که دست از سر لبام برداشت، کشیده ی محکمی به صورتش زدم!
انگار نه انگار که این همون المان مغروره، اون عکس العملی که ازش انتظار داشتم و نشون نداد و منو دوباره کشید توی بغلش و در گوشم زمزمه کنان گفت

_هیس! تلافی این کارت رو بعدا سرت در میارم، الان خفه میشی و هرچی من گفتم انجام میدی، طوری رفتار می کنی که انگار دوست دخترمی!

تا خواستم حرفی بزنم با حرفی که زد دنیا رو روی سرم خراب کرد
_هرچند خوشبختانه لالی و نمیتونی حرف بزنی!

وااای خدای من!
من احمق چیکار کردم؟!
من با دو تا از خدمتکارا صحبت کردم، حالا اگر به المان بگن چی؟!
المان با حرفی که زد کمک بزرگی در حقم کرد، اگر بهم یادآوری نمی کرد که من لالم همه چی بدتر میشد!

حالا چه خاکی توی سرم بریزم؟!
با حماقتم همه چی رو خراب کردم!
توی فکر غرق بودم و داشتم به خودم لعنت میفرستادم، المان هم همینجوری مات داشت نگاهم میکرد!

با فکری که به ذهنم رسید، توی دلم عروسی به پا بود!
بهتر بود برم به آراد بگم تا خدمتکار ها رو خفه کنه بالاخره هرچی باشه فقط دو نفرن!
پا تند کردم به سمت داخل که المان پشت سرم داد زد

_چته؟! باز وحشی شدی؟!
بی توجه به حرفش رفتم داخل، مثل دیوونه ها دنبال آراد میگشتم و المان هم دنبالم!

در سالن ها رو باز می کردم و چشم می چرخوندم اما خبری ازش نبود
صدای المان و از پشت سرم شنیدم
_چته؟!
رم کردی؟

بی توجه به حرفش رفتم سراغ آسانسور، بهتر بود برم گوشیم رو بردارم بهش پیام بدم وگرنه توی این قصر چجوری پیداش میشه کرد؟!

از آسانسور پیاده شدم و راه اتاقم رو در پیش گرفتم، در اتاق رو که باز کردم با دیدن چیزی که دیدم شوکه شدم!

مات به صحنه ی رو به روم خیره بودم و توی دلم هزار بار به خودم لعنت فرستادم!
به حماقتم!
یه آدم چقدر میتونست احمق باشه؟!
انگار دنیا روی سرم آوار شده بود!!
گیج خیره بودم و موقعیت و مکان رو درک نمیکردم و نمیدونستم اون لحظه چه رفتاری درسته و چه رفتاری غلط؟!

بازم اتاق رو اشتباهی اومده بودم!
خاک بر سرم که هنوز فرق بین دو تا اتاق رو نمیتونستم تشخیص بدم!

آراد روی تخت نشسته بود و شیدا با یه لباس خواب قرمز توری بغلش!!
لباشون توی هم قفل بود و شیدا تمام لوندیش رو برای مست کردنش به کار گرفته بود!
پشت شیدا به من بود اما آراد منو دید!
انگار که با دیدنم حریص تر شده باشه، شیدا رو با یه حرکت روی تخت خوابوند و روش خیمه زد و شروع کرد به بوسیدن گردنش!

با دیدن این صحنه حس بدی بهم القا شد که دلیلش برای خودمم نامشخص بود!
پاهام سست شده بودن و اجازه هر حرکتی رو ازم گرفته بود!

دلیل رفتار آراد رو نمیدونستم!
منو دید اما به جای اینکه دست از کارش برداره حریص تر شد!
قبل از اینکه شیدا هم ببینه و پاک بی آبرو بشم در و آروم بستم و اتاق و ترک کردم!

رفتم توی اتاق خودم و درو محکم کوبیدم!
عصبی طول و عرض اتاق و طی می کردم و به خودم فحش میدادم!
بالاخره بعد از ده مین کلافگی گوشیمو از توی کیفم در آوردم و پیامی نوشتم

“اگر معاشقه ت تموم شد، تشریف بیار اتاقم که گند بزرگی بالا اومده باید یه جوری جمعش کنیم”

و دکمه send رو زدم .

حدود یک ساعت و نیم بود که توی اتاق منتظر بودم و برای جلوگیری از اتفاق غیر منتظره ای از اتاق بیرون نیومده بودم!

مثل اینکه شیدا خانوم نمیخواست ولش کنه!
دختره ی ندید بدیده پسر ندیده!

گوشیم رو برداشتم و زنگی به مهرسا زدم!

مسلما خیلی نگران بود اما چون سپرده بودم تا وقتی زنگ نزدم بهش زنگ نزنه، خبری ازم نمی گرفت!

بعد از بوق های ممتد جواب داد
_الو سلام چطوری بی وفا؟!
خونه ی المان خوش میگذره ها!

داشتم از تعجب شاخ در می آوردم، این مهرسا بود واقعا؟!

قبل از اینکه حرفی بزنم انگار که ذهنم رو خونده باشه گفت

_خب حالا نمیخواد طوری رفتار کنی که انگار من بلد نیستم از این حرفا، اون پسر پلیسه همه چی رو بهم توضیح داد تا نگرانت نباشم!
خودمونیم عجب تیکه ایه ببین میتونی مخش کنی؟!

_خب دیگه هیس کن، حالم از اون بهم میخوره حتی بیشتر از المان!
خوبه که همه چی رو میدونی و دیگه نگران نیستی!

_چیشده باز سگ شدی؟!
آخ آخ ببخشید تو همیشه گند اخلاقی دیگه!

الان اصلا حوصله نداشتم و اوتم داشت مزه می پروند حالا که خیالم ازش راحت شد بهتر بود قطع کنم

_حالا که اون میر غضب همه چی رو بهت توضیح داده من کار دارم فعلا!

اجازه ندادم چیزی بگه و گوشی رو قطع کردم!
قطع کردن گوشی همانا و اومدن آراد داخل همانا!

چنان اخمی کرده بود که با یه من عسل نمیشد هضمش کرد!

گوشی رو پرت کردم روی تخت و رفتم سمتش با عصبانیت توپیدم بهش

_اینجا مگه طویله س ؟!
در نداره این بی صاحاب مونده که عین گاو سرتو میندازی پایین بدون در زدنی چیزی وارد اتاق میشی؟!

پوزخند مسخره ای روی لباش نقش بست و با آرامش و قدم های استوار اومد سمتم

_اونوقت تویی که عین گاو سرتو میندازی میای توی اتاقم طوری زل میزنی به عشق بازی منو نامزدم که انگار داری فیلم سینمایی تماشا میکنی داری حرف از فرهنگ و نزاکت برای من میزنی؟

نمیدونستم چی بگم!
از خجالت سرخ شده بودم اما من نباید جلوی این ظالم خیانتکار که حتی به دوست بچگی خودش هم رحم نمی کرد کم می آوردم

یه قدم رفتم جلو و انگشت اشاره م رو به عنوان تهدید بالا آوردم و گفتم

_بار آخرت باشه با من اینجوری صحبت میکنی!
مثل اینکه خیلی اوضاع خطری بود که وسط روز افتاده بودین به جون هم!
یکم تحمل می کردی شب میشد من چه بدونم توی اتاق داری چه غلطی می کنی؟

خندید!
از اون خنده های هیستریک!

_وقت عشق بازی و روابط منو تو نمیتونی تعیین کنی!
تو آخرین کسی هستی که بتونی توی زندگی من دخالت کنی!

بلند بلند زدم زیر خنده و گفتم

_تو، توی زندگی من نقش یه هیچ رو ایفا میکنی!
سعی نکن خودت رو شخص مهمی جلوه بدی یا طوری رفتار کنی که انگار خیلی مهمی برام، برو هر غلطی دوس داری بکن با هرکی دوست داری بخواب!

انتظار شنیدن این حرفا رو ازم نداشت، شوکه شده بود و مات خیره ی چشمام بود!

_جالبش میدونی کجاست؟!

سوالی نگاهش کردم که ادامه داد

_کسی که داره بهم درس اخلاق میده و برام وقت معاشقه تعیین میکنه، خودش وسط حیاط جلوی چشم من و نامزدم جلوی چشم ناگهبانا به دشمن خونیش لب میده!

از حرفش چنان خشمگین شدم که دستام داشتن می لرزیدن.

_راستشو بگو اومده بودی انتقام برادرت و بگیری اما عاشقش شدی مگه نه؟!
نمیتونی ازش بگذری؟!
زیادی دوستش داری؟!
یه دختر چقدر باید بی چشم و رو باشه که عاشق قاتل برادرش بشه؟!
بدبخت استخون برادرت داره تو گور میلرزه.

حمله کردم بهش و با دستام مشت های پی در پی ای به سینش کوبیدم

_خفه شو!
تو کی هستی که داری در مورد من نظر میدی؟!
تو چی میدونی از دردای من؟!
چی میدونی که من روزی هزاران بار میمیرم و زنده میشم هان؟!

دستامو گرفت و با تمام بی رحمی گفت

_آره میدونم عاشق قاتل برادر شدن حتما باید سخت باشه!
اینکه از ته دل بخوایش اما هر بار که توی چشماش نگاه میکنی یادت بیاد که اون برادرت و کشته!

یه بار دیگه بهم ثابت کرد که حتی از المان بی رحم تره!

با چشمای اشکیم زل زدم بهش و گفتم

_چرا برات انقدر مهمه که دوستش داشته باشم یا نه؟!

با دستپاچگی گفت

_هه! برام مهم نیست اما خجالت آوره این رفتارت!

برای اینکه حرصش بدم داد زدم

_آره عاشقشم!
دوستش دارم!
و این مشکل منه که اونیکه عاشقش شدم قاتل برادرمه!
مشکلات من به تو ربطی ندارن!
دوستش دارم خیلی زیاد!
حالا اگر شنیدی گمشو از اتاقم بیرون!
گمشو!

دیگه ادامه نداد و بعد از تحویل دادن یه پوزخند بهم عقب گرد کرد و از اتاق رفت بیرون!

تو کی باشی که بخوای از من حساب کارامو پس بگیری احمق؟!

حدود نیم ساعتی با خودم کلنجار رفتم اما بعدش رفتم یه دوش حسابی گرفتم و تاپ نیم تنه و شلوار قرمز مشکی ای رو از توی کمد برداشتم و پوشیدم، موهامو شونه کردم و باز ریختم دورم و یه رژ لب قرمز زدم و آماده رفتن به پایین شدم!

آراد خان بچرخ تا بچرخیم!
حالیت میکنم که نباید با من در میوفتادی!

در سالن نشیمن و باز کردم و رفتم داخل!
روی مبل های راحتی نشسته بودن!
شیدا و آراد کنار هم نشسته بودن و شیدا در حال تقلا بود و توجه آراد رو به خودش جلب کنه ولی آراد زیاد بهش محل نمیداد!

رفتم نزدیک تر و سری براشون تکون دادم!
المان که پشتش بهم بود منو ندید!
از پشت به المانی که روی مبل تک نفره نشسته بود نزدیک شدم و دستامو گذاشتم روی چشماش و منتظر موندم.

دستاش و روی دستام کشید و طوری که مثلا داره فکر می کنه گفت

_اممم چه عطر خاصی!
این عطر، عطر ناب خانوم کوچولوی خودمه!

طوری که مثلا خوشحال شده باشم و با ذوق خم شدم و گونه ش رو بوسیدم!

دستمو کشید و روی دسته مبل نشوندم و با تحسین نگاهم کرد و گفت

_عشق زندگیم چه زیبا شده امروز!
بهتری عزیزم؟!

چشمام رو به نشونه ی مثبت دو بار باز و بسته کردم که دستش و روی دستم گذاشت در همون حین شیدایی که سخت مشغول تماشای ما دو نفر بود گفت

_المان جان معرفی نمیکنی؟!

_معرفی نداره که شیدا جان!
این فرشته خانوم زیبا عشق منه، ساحل!

و بعد رو به من گفت

_این دختر شیطونم نامزد آرازه خانومم!

شیدا بلند شد و اومد کنارم تا باهام دست بده که دستم و به سمتش دراز کردم ک لبخند مهربونی زدم

المان رو به شیدا گفت

_چند روز پیش بخاطر ترس زبونش بند اومده و نمیتونه صحبت کنه!

شیدا قیافه ی متاسفی به خودش گرفت و گفت

_اوه عزیزم!
امیدوارم هرچه زودتر بهتر بشه!

و بعد از اینکه دوباره از آشنایی باهام ابراز خوشحالی کرد رفت و کنار آراد جا خشک کرد، آراد هم نامردی نکرد و دستش و گذاشت روی کمرش و به سمت خودش کشید و در گوشش چیزی گفت که دوتایی زدن زیر خنده!
هه مثلا می خواست کار منو تلافی کنه!
اما چه تلافی ای؟!

مگه من براش مهم بودم که بخواد تلافی کنه؟!
حتما شیدا رو دوسش داره که باهاش نامزد کرده دیگه!

بعد از صرف شام توی تراس و خوردن قهوه هرکی رفت توی اتاق خودش البته منو آراد همش در حال بحث بودیم که خودمون و به اون دوتا نزدیک کنیم

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن