آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۲۵

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

همه چیز خیلی زود پیش رفت من و بهادر طبق توافقی که کردیم از هم طلاق گرفتیم حالا من هیچ نسبتی با بهادر نداشتم تموم کار هام رو انجام داده بود و دیگه قصد رفتن به کاندا رو نداشتم یه خونه گرفته بودم و قرار بود با مادرم زندگی کنم دیگه میخواستم پرونده ی بهادر رو ببندم و برای همیشه اون رو فراموش کنم اون هیچوقت عاشق من نبود این یه واقعیت بود!
_بهار
با شنیدن صدای مامان از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_جان
_حالت خوبه چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی !؟
با شنیدن این حرفش لبخند محزونی زدم
_ببخشید مامان هواسم نبود
اومد کنارم ایستاد و خیره بهم شد و گفت:
_چند روزه حالت خوش نیست بخاطر طلاقت از بهادر !؟
با شنیدن این حرفش دوباره بغض کردم این روز ها زیادی حساس شده بودم با هر حرفی بغض میکردم و گریه مخصوصا اگه کسی درمورد بهادر حرفی میزد منه احمق هنوز عاشقش بودم ، به سختی لب باز کردم
_نه
اخماش رو توهم کشید و با صدای گرفته ای گفت:
_به من دروغ نگو
با شنیدن این حرفش آه دلسوزی کشیدم و شروع کردم به حرف زدن حرف هایی که تو دلم بود
_مامان الان من ناراحت باشم یا نباشم مهم نیست باید بااین قضیه کنار بیام دیگه بهادری وجود نداره من طلاق گرفتم الان باید برای خودم زندگی کنم اما مامان این وسط یه چیزی داره قلب من رو میسوزونه و اذیتم میکنه
_ چی !؟
_اینکه بهادر هیچوقت عاشق من نبوده و من حتی الان هم مثل دیوونه عاشقش هستم!
مامان دستم رو گرفت و گفت:
_بیااینجا بشین ببینم
همراهش روی مبل نشستم و به چشمهاش خیره شدم که با آرامش بهم نگاه کرد و گفت:
_ببین دخترم تو الان باید زندگی جدیدی رو شروع کنی و گذشته ات رو بریزی دور میفهمی ، بهادر چه خوب چه بد چه عاشق چه فارغ الان دیگه مال تو نیست اون الان داره زندگی خودش رو میکنه و تو هم باید به زندگی خودت برسی میدونم خیلی سختی کشیدی خیلی زجر دیدی اما تو مجبوری فراموش کنی!
مکث کرد لبخند تلخی زد و ادامه داد:
_میدونم فراموش کردن به این راحتیا نیست حتی کامل نمیتونی فراموش کنی و هر موقع بشه ببینیش یه حسرت عمیقی تو وجودت احساس میکنی اما بشین فکر کن تموم عمرت رو میتونی بااین غم زندگی کنی میخوای هر لحظه احساس مرگ کنی !؟
_نه
_پس گذشته رو بریز دور به آینده ات فکر کن میدونم نمیتونی فراموشش کنی به این آسونی تو عاشقش بودی حتی باوجود بلاهایی که سرت در آورده کتک هایی که خوردی اما میتونی عادت کنی غیر از اینه !؟
_مامان خودم هم همین قصد رو دارم فراموش کردنش خیلی سخته اما من میتونم مثل تموم این چند سال که تحمل کردم اینبار هم میتونم.

مامان با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست
_میدونم تو خیلی قوی هستی میتونی اینم پشت سر بزاری
با شنیدن صدای در خونه متعجب به مامان خیره شدم که اون هم متعجب شده بود یکی داشت بی وقفه در میزد انگار قصد داشت در رو از جا بکنه بلند شدم رفتم در رو باز کردم با دیدن رویا اون هم با سر و صورت کبود چشمهام گرد شد با بهت اسمش رو صدا زدم:
_رویا
با چشمهای پر از اشک بهم خیره شده بود
_میشه بیام داخل !؟
از کنار در کنار رفتم اومد داخل مامان هم با دیدن سر و وضع رویا کم مونده بود سکته کنه خیلی افتضاح شده بود نشسته بودیم مامان با بغض گفت:
_اون شوهر عوضیت این بلا رو سرت آورده !؟
رویا سرش رو پایین انداخت و گفت:
_نه
مامان با شنیدن این حرفش عصبی شد و گفت:
_چرا داری دروغ میگی آخه ازش کتک خوردی اونوقت هنوز هم داری ازش دفاع میکنی آره چرا یه دلیل بیار من قانع بشم
_چون دوستش دارم
مامان با شنیدن این حرفش ساکت شد بهش عمیق خیره شد ، پوزخندی روی لبهام نشست بی اختیار من هم عاشق بودم که به این حال و روز افتاده بودم اون هم عاشق شده بود که به این حال و روز افتاده بود آه تلخی کشیدم و با غصه بهش خیره شدم چه سرنوشت تلخی داشتیم ما دو نفر
_حالا قصد داری چیکار کنی !؟
_اون عاشق آرام میخوام ازش طلاق بگیرم بهتره راحتش بزارم اون منو نمیخواد اون از اول من رو نمیخواست
بهش خیره شدم و گفتم:
_رویا
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت که گفتم:
_واقعا میخوای ازش جدا بشی !؟
_آره
_اگه فکر میکنی دیگه نمیتونی تحمل کنی طلاق بگیر و راحت کن هم خودت رو هم اون و ، ما نباید خودمون رو تحمیل کنیم به کسی که حتی ذره ای ناراحتی ما براش مهم نیست
_امروز فقط عصبی شدم بهش گفتم تو و آرام جفتتون برید به جهنم خسته شدم از این وضعیت اون هم عصبی شد خیلی بدتر از من شروع کرد اول به جر و بحث کردن باهام نمیدونم چیشد از دهنم پرید گفتم برو با همون هرزه باش لیاقتت همون نه من اونم شروع کرد به کتک زدن من انگار خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود
با خشم غریدم
_عوضی
رویا ساکت شده بود و حالا داشت گریه میکرد مامان بغلش کرده و داشت ارومش میکردم مانتوم رو برداشتم بلند شدم و از خونه خارج شدم باید حساب اون کثافط رو میرسیدم شماره طرلان رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق جواب داد:
_جانم بهار
_طرلان ادرس خونه داداشت آرسین رو میخوام همین الان!
متعجب شده بود
_چیکارش داری اون الان خونه ی ماست
_پس من الان میام
بعدش گوشی رو قطع کردم یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه طرلان اینا رفتم بعد از گذشت نیم ساعت رسیدم پیاده شدم در خونه رو همیشه کلید داشتم آریا بهم داده بود باز کردم و داخل شدم به سمت در ورودی رفتم داخل شدم

همه بودند بهادر و نامزدش آریا طرلان آرسین و اون دختره که کنارش ایستاده بود بااینکه تا حالا ندیده بودمش اما از شباهتش به آریا و رویا شک نداشتم آرام بدون توجه به بقیه به سمت آرسین رفتم و قبل از اینکه به خودش بیاد سیلی محکمی تو گوشش زدم چند دقیقه تو بهت کار من بود که با عصبانیت داد زدم:
_فکر کردی رویا بی کس و کاره رفتی کتکش زدی اونم بخاطر این آره چون بهش گفته هرزه واقعا اگه هرزه نبود نمیومد زندگی خواهرش رو خراب کنه
با تنفر به آرام خیره شدم و گفتم:
_میدونی چیه هر چی بیشتر میگذره تنفر من نسبت بهت بیشتر میشه هرزه تویی نه رویا که داری زندگی خواهرت رو خراب میکنی
بعدش به سمت آرسین برگشتم و گفتم:
_تف بهت بی غیرت که مردونگیت رو با کتک زدن زنت نشون دادی نصف شب اون و کتک زدی پرت کردی بیرون خودت اومدی مهمونی با معشوقه ات !؟
_درست حرف بزن
پوزخندی روی لبهام نشست به چشمهاش خیره شدم
_مثلا درست حرف نزنم میخوای چه غلطی بکنی هان !؟
با شنیدن این حرف من اون هم عصبی به چشمهام خیره شد و گفت:
_زیادی داری حرف میزنی
صدای آریا اومد:
_بهار
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_تو از چی داری حرف میزنی رویا الان پیش تو یعنی چی کتک خورده !؟
تموم اتفاق هایی که افتاده بود رو براش تعریف کردم آریا بعد از تموم شدن حرف من عصبی به آرسین خیره شد و گفت:
_تو روی خواهر من دست بلند کردی بی لیاقت !؟
_زن خودمه هر کاری دوست داشته باشم باهاش میکنم به هیچکس هم ربطی نداره
با شنیدن این حرفش آریا خواست به سمتش هجوم ببره که بهادر جلوش رو گرفت آریا عصبی فریاد کشید:
_میکشمت بیناموس چجوری جرئت میکنی دست روی خواهر من بلند کنی هان !؟
صدای آرام بلند شد
_تقصیر خودشه حتما یه گوهی خورده که آرسین مجبور شده روش دست بلند کنه
آریا با خشم بهش خیره شد و گفت:
_تو خفه شو ارام دهنت و ببند وگرنه همینجا زنده زنده چالت میکنم فهمیدی !؟
آرام با شنیدن این حرف آریا ترسیده ساکت شد

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

  1. وای عالی بوووووود
    امیدوارم دیگه اصلا با بهادر خوب نشه بهار چ بهتر ک طلاق گرفت دیگه زیادی داشت بهارو داغون میکرد ایش

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن