آخرین مطالبرمان رها شده

رمان رها شده پارت ۱۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رهاشده وارد شوید

زمان انتشار رمان رها شده هر سه روز یک پارت از انتشار آخرین پارت در سایت

(  اين رمان بر اساس واقعيت )
خوب شروع كن منتظرم
ااااا راستش پارميس سخته يكم توضيحش ،من نميتوانم
چيو نميتواني

راستش نميتوانم دوست باشم با كسي يا ادامه بدم الان چند روز كه با سياوش دوستم ،همش حالم بده ، انگار نميتوانم، همش فكر ميكنم داره دروغ ميگه خيانت ميكنه يا هر چيزي با اينكه ويديو كال ميكنه بهم مدام زنگ ميزنه ولي خوب تو كه بهتر از من در جرياني ، نميدونم چه طوري توضيح بدم كه حال من و بهتر متوجه شي نميتوانم ديگه سختمه
اره ولي خوب ميگم شايد عادت نداري بهش يا شايد يه تايمي با كسي دوست نبودي اين مدلي شدي

نه فكر نميكنم
البته سارا فكر ميكنم حقم داري منم اگه جاي تو بودم اين عكس العمل و از خودم چه بسا شايد بدتر از تو نشون ميدادم به هر حال اون از دوست پسرت كه خيانت كرد

برات ويس با صداي بغض دار فرستاد كه حالش بده و چند روز بزاري به حال خودش بمونه تا حالش بهتر شه و بتونه برات توضيح بده بعدش از دوستاي خودش فهميدي كه همون شبا كه ويس ميداده بهت و تلفني باهات حرف ميزده با دختر بوده و شبشم با دختر خوابيده و بهت خيانت كرد چه حالي داشتي بميرم برات قبلشم نيومد بهت بگه كه نميخوامت پرو پرو جوري تو رو

گذاشته بود تو آب نمك كه منتظرش بموني كه خودش بره خوش گذرونيش و بكنه و تصميمشو بگيره كه تو رو ميخواد يا اون دختر رو يا همرو با هم ميخواد وقتيم كه فهميد فهميدي خيانت كرده عكسشو با دختر برات فرستاد ولي خوشم مياد توام كه آروم نميشيني و بعدش كه فهميدي خيانت كرد خوب هكش كردي و تموم دم و دستگاهش و بهم ريختي حقم داشتي خوب تازه فهميده بودي چه قدر بهت دروغ گفته بود چه قدر بعدش كه اين اتفاق افتاد

خنديديم چه قدر حرص خورد و تهديد كرد حقش بود فكر ميكنن چون دختريم هركاري ميتوانند كنن واقعا بعضي موقع ها سارا فكر ميكنم اين جور مواقع دختر ها هم گناهي ندارن اون دختري كه مياد با همچين پسري دوست ميشه از كجا ميدونه دوست دختر داره يا نه

اره راست ميگي ولي من واقعا بعد قضيه خودمو سحر حرفي ندارم ديگه بزنم شايد واقعا حق دارم كه همش فكر ميكنم قرار اتفاقي بيفته همه چي بهم بريزه
سارا خيلي موقع ها خودمم به خودم ميگم چرا ما بايد از هر اتفاقي خوبي كه برامون ميفته غول بسازيم تو ذهنمون كه وقتي خراب ميشه داغون شيم
الان من و تو وقتي خواهرتو ميبينيم واقعا خودمون حق و ميديم به سحر يه شبه نابود شد وقتي خودم فكر ميكنم ميبينم اتفاقاتي كه براي ما در مقابل اون اتفاقي كه براي خواهرتو سحر افتاد هيچ بود

واقعا اگه براي ما ميفتاد فكر كنم خودكشي رو ميكرديم من كه خودم و جاش ميزارم حس ميكنم يه دور ميميرم واقعا سخت بود گذروندن اون دوران
ولي سحر با اين قضيه از تو نابود شد ولي توانست سارا كم نيست ٣سال با يك نفر دوست باشي سال آخر ،نامزد باشي تا تاريخ عقد و عروسي و معلوم

كني بله برونم بگيري نشون كرده پسره هم باشي كل فاميلم بدونن تو نامزد داري واي ! وقتي فكر ميكنم خودم اذيت ميشي خدايا چه دوراني بود شب و روز من كه دوستتون بودم اذيت شدم انشالله براي هيچ كسي حتي دشمن ادمم نيفته كه يه شبه روياهاي يه نفر خراب بشه ولي خوب به درگاه خدا هم شاكرم و فقط موندم چه خوبي سحر كرده بود كه زود فهميدين دعاي كي پشتتون بوده

نميدونم واقعا نميدونم خودمم وقتي يادم ميفته شب هايي كه دكتر ميومد خونه و آمپول آرامبخش براي سحر تجويز ميكرد تا فقط ٢ ساعت بخوابه ، اون هم چه خوابي فقط تو خواب گريه ميكرد روزهاي خيلي بدي بود سحر يه شبه بزرگ شد يه شب انگار آدم ها رو شناخت گناه داشت خيلي. مگه چند سال داشت فقط ٢٠سال

موقعي كه تاريخ عروسيش معلوم شد فكر ميكرد خوشبخت ترين دختر دنياست كه سوار بر اسب سفيد شده و هيچ كسم نميتونه به گرد پاش برسه ، كي فكر ميكرد اين مدلي بشه كسي كه ٤ سال شناخت از قبل داشتيم ازشون خانوادش و

ميشناختيم طلافروش هاي ( دوستان قصد توهين به هيچ قشري رو ندارم ) معروف پسر حاج آقا قوامي . بياد خاستگاري سحر ٢ سال دوست بودن تا تصميم به نامزدي گرفتن

اون شب و پارميس فراموش نميكنم داشتم باتو حرف ميزدم سحر گفت پارسا گفته بهش رفته ويلا رودهن با دوستاش اين شباي آخر مجردي خوش بگذرونن گفت جواب نميده نگرانشم نكنه اتفاقي افتاده باشه براش .

بهشم هرچي زنگ ميزنم جواب نميده كه من به تو گفتم بابا اين سحرم الكي داره شلوغش ميكنه لابد مشروب خوردن خوابيدن ساعت ١١ شبه ديگه چه اتفاقي ميخواد بيفته اين ساعت ، داره بهشون خوش ميگذره .كه انقدر سحر تو خونه راه رفت از نگراني آخر من بهت زنگ زدم و گفتم

سحر خيلي نگران بيا باهم بريم ببينيم چه خبره اونجا كه نه پارسا جواب ميده نه دوستاش ، كه انگار نگرانيشم درست بود

كه تو پاشدي اومدي با شروين دنبالمون و باهم رفتيم
اره يادمه كه ساعت ١٢ زنگ زدم به شروين كه حداقل يه مرد همراهمون باشه و تنها نريم
هممون فكر ميكرديم وقتي برسيم اونجا يا صداي موزيك و ميشنويم يا اينكه خوابيدن ولي چي شد

رسيديم اونجا از نگهبان ويلا پرسيديم گفت آقا اصلا اين چند روز اينجا نبوده

سحر وقتي اين حرف و شنيد كپ كرد و دستاش يخ تر از قبل شد گناه داشت

اون بدبخت نگهبان رو چه قدر سين جين كرديم انقدر ازش سوال پرسيديم آخر گفت اگه اشتباه نكنم آقا اين اواخر يه ويلا هم يه كم بالاتر خريده بود

آدرس اون ويلا هم چه قدر سخت پيدا كرديم كل همسايه ها فهميدن يه اتفاقي افتاده اون ساعت شبانه روز بنده خداها همشون كمكمون كردن هممون ١٠٠ بار مرديم و زنده شديم تا آدرس و پيدا كنيم

ويلا انتهاي جاده خلوتي بود كه هيچ ويلايي دورش نبود كه وقتي رسيديم اونجا هم نگهبان خودش ترسيده بود سريع گفت آقا رو مامور ها بردن
نگو اون جا آشپزخونه مواد بوده و اون همه زمان هايي كه ميگفت ميام سر كار يا دير وقت ميرفته

پيش سحر داشتن مواد جابه جا ميكردن و ميفروختن براي چي براي پول كه بيشتر دربيارن تازه خانواده اي كه خودشون طلافروش بودن
تهش چي شد رفت زندان دوستاشن كه باهاش

انداختن زندان فروختنش و همه چيز و انداختن گردن پارسا كي ضرر كرد ؟خودش كي زندگيش اين وسط نابود شد ؟سحر و ديگه نميتونه به كسي اعتماد كنه ،

دلم براش ميسوزه زندگي خواهرم نابود شد ، پارميس دخترونگيش رو ازش گرفتن من نميگم اين قضيه فقط مقصرش پارساست نه ميگم خواهر خودمم ميخواسته كه شيطوني كرده و نيازش بوده ولي الان كه دلش ميخواد رابطه داشته باشه به هر

حال يه بار مزه رابطه رفته زير زبونش كه نميتونه به كسي اعتماد كنه اين بده الان كه حالش از همه مرد ها بهم ميخوره الان كه فكر ميكنه همه عالم و آدم بهش دارن دروغ ميگن و ميخوان بازيش بدن اين بده به نظرت پارميس كي مقصر ؟ چه مدت ديگه بايد بره مشاوره چه قدر بايد قرص بخوره كه بتونه آروم بشه و قبول كنه

گناه داشت ديگه مگه چند سالش ، حالا به نظر تو ما اين چيزا رو ميبينيم نبايد بدبين بشيم يا من همش شك و ترديد تو وجودم باشه

واقعا فكر ميكنم حق داريم بعضي موقع ها كه ياد سحر ميفتم فكر ميكنم خودم تو رابطه هام سختي به حد سحر واقعا نكشيدم ولي سارا خداروشكر

خدا خيلي دوستش داشت كه باز زود فهميديم و عقد نكردن اگه بعد عقد ميفهميديم چي ؟! واي از فكرشم ميترسم خيلي بد ميشد كلا هرچي آبرو داشتين ميرفت اون موقع حداقل توانستيم يه چندتا دروغ بگيم و جمعش كنيم

اره موافقم باهات خدا واقعا سحر و دوست داشت كه عقد نكردن و نرفت سر خونه و زندگيش

ببين وقتي ياد اتفاقاتي كه گذرونديم ميفتم ميبينم هممون حق داريم انقدر بدبين باشيم من الان خودم به اميد شك دارم مگه ميشه انقدر همه چي خوب پيش بره قطعا يه جاي كار ميلنگه

بسه ديگه توام .حالا چي ميشه يه بار براي ما خوب پيش بره
اگه يه بار خوب پيش رفت بايد شك كني
حالا ميگم ميخواي يه بار خوشبين بريم جلو ببينيم چي ميشه
نه قربونت من ميترسم اندفعه ميخوام واقع بين برم جلو

حرفت كاملا منطقيه
پارميسسسسسسسس، سياوش و چيكار كنم
يكم باهاش رفت و آمد كن ببين چه جوري رفتار ميكنه شايد واقعا خوب باشه چه ميدوني
مگه آدم خوبم وجود داره

چرا نداره ،شايد واقعا خوب بود .ارزش تو رو فهميد برو بيا نترس ، من خودمم حرف هايي بعضي موقع ها به خودم ميگم و سعي ميكنم به تو بگم ،نترس سعي كن با ترس هات مواجه شي بري تو دلش
رفت و آمد كن با سياوش نزار ترس هات جلوي تصميم گريات و بگيرن ، زود قضاوت نكن شايد واقعا پسره خوبي باشه نگو خيانت ميكنه اينكه مثل بقيه است تو كه هنوز با رفتاراش آشنا نشدي

اره راست ميگي
سارا توجه كردي من تورو نصيحت ميكنم تو من و

اخه من و تو غير هم كي و داريم

اره واقعا به كسيم ديگه نميشه اعتماد كرد فقط حرفامون و ميتوانيم به هم بزنيم

سارا حالا بي شوخي خودمم همچين حسي دارم ميترسم از خوشي زياد

ببين چي شده كه ما از خوشي زياد ميترسيم و فكر ميكنيم غير عاديه
ميترسم از اينكه اميد از سر يه چيز ديگه با من دوست شده باشه

از سر چي آخه؟! ؟!؟!؟!؟!؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن