آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

ادرس جدید رمان خان زاده هوس باز

رمان خان زاده هوس باز

برای خواندن رمان فوق همینک از طریق ادرس فوق اقدام کنید: http://bibinar.ir  و یا وارد شوید

قسمتی از رمان:

_باید همسر خان زاده بشی!

با چشمهای پر از اشک به ارباب خیره شدم
_تو رو خدا ارباب من نمیخوام همسر دوم بشم اون مرد جنون جنسی داره ارباب تو رو خ ….
_خفه شو دختره ی سلیطه چجوری جرئت میکنی انقدر بی حیا باشی و درمورد این مسائل با من حرف بزنی
به سمت بابام برگشت و پر از تحکم گفت:
_این دختر همسر خان زاده میشه ببریدش الان تو اتاق نمیخوام جلوی چشمهام باشه وگرنه یه بلایی سرش درمیارم
بابا و بی بی به سمتم اومدند بی بی دستم رو گرفت و با عجله من رو به سمت اتاق بردند با گریه روی تخت نشستم که صدای بابا بلند شد
_پریزاد به من نگاه کن
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم
_تو مجبوری با خان زاده ازدواج کنی بخاطر من مادرت بقیه
_اما بابا اون خان زاده بیمار روانی من فقط هفده سالمه چجوری میتونم باهاش دووم بیارم

_طبق رسم و رسومات تو باید با شوهر خواهرت ازدواج کنی و برای ادامه نسل خاندانش یه وارث بدنیا بیاری
قطره اشک روی گونم چکید
_خواهرم همیشه از اون مرد میترسید اون مرد یه سادیسمی بود بابا تو رو خدا من میترسم

صدای بی بی بلند شد:
_انقدر گریه نکن خواهرت میترسید چون کارهایی میکرد که خان زاده عصبی بشه خودت هم خوب میدونی خواهرت چقدر بی پروا و بی حیا بود این برای یه مرد متعصب مثل خان زاده سخت بود!

_اما بی بی خان زاده سنش از من بزرگتره من فقط هفده سالمه نمیخوام باهاش ازدواج کنم چرا من رو مجبور میکنید
بابام عصبی از اتاق خارج شد بی بی اومد کنارم نشست و با دلسوزی بهم خیره شد و گفت:
_ببین پدرت خیلی عصبی شد اون چه گناهی کرده که تو این سن باید شاهد از دست دادن دخترش باشه و انقدر از بقیه حرف بخوره ، حالا تو هم میخوای مثل خواهرت رفتار کنی و پدرت رو سرافکنده کنی.
_من نمیخوام بابام سرافکنده بشه اما نمیخوام همسر خان زاده بشم من هنوز بچه ام
_همه ی دخترای روستا همسن تو ازدواج کردند و صاحب بچه شدند اگه با خان زاده هم ازدواج نکنی پدر بزرگت مجبورت میکنه با ارباب ده پایین ازدواج کنی اون از خان زاده هم پیرتره و دوتا زن داره که جفتشون نازا هستند
با شنیدن این حرف بی بی تو خودم جمع شدم
_من میترسم بی بی
_از چی میترسی قربونت برم!؟
_شب حجله ی خواهرم رو یادتون رفته که چجوری غرق در خون بود چقدر کتک خورده بود از خان زاده
بی بی نفس عمیقی کشید و گفت:
_خواهرت حتما گناهی داشته مطمئن باش خان زاده بی دلیل هیچ کاری انجام نمیده
_شما چرا انقدر طرفدار خان زاده هستید!؟
_چون میدونم اگه باهاش ازدواج کنی خوشبخت میشی و از این عمارت خوفناک نجات پیدا میکنی ، پدربزرگت رو خیلی خوب میشناسی اگه با خان زاده ازدواج نکنی تو رو خیلی راحت به عقد یکی از اون ارباب های پیر روستا بخاطر پول درمیاره بهتره خوب فکرات رو بکنی ما هیچکدوم بد تو رو نمیخوایم.
بی بی بعد از تموم شدن حرف هاش از اتاق رفت بیرون ، خان زاده یکی از خان زاده های اصیل روستا بود که حتی پدر بزرگ که ارباب روستای پایین بود هم با وجود سن و سالی که ازش گذشته بود ازش حساب میبرد
خان زاده چند سال پیش عاشق خواهرم ماه چهره شد ماه چهره یکی از دخترای زیبا و خوشگل روستا بود اما برعکس من که یه دختر آفتاب مهتاب ندیده بودم ماه چهره یه دختر تحصیل کرده بود که سر و گوشش هم خیلی میجنبید اما همیشه با سیاست بود برای همین هیچکس کاری باهاش نداشت
خان زاده وقتی اومد خواستگاری ماه چهره ، ماه چهره بخاطر پول و قیافه ی خوب خان زاده و ملاک هایی که باید رو داشت خیلی زود تن به ازدواج داد جوری که همه متعجب شدیم چون ماه چهره دوست نداشت هیچوقت ازدواج کنه و خودش رو محدود کنه!

شب زفاف خواهرم رو هیچوقت یادم نمیره همه ی ما منتظر پارچه ی خونی بودیم اما وقتی در اتاق خان زاده شد چی دیدیم خان زاده با عصبانیت از عمارت خارج شد ، خواهرم غرق در خون روی تخت افتاده بود خان زاده باهاش مثل یه تیکه آشغال رفتار کرده بود
هر موقع خواهرم رو میدیدم صورت خوشگلش درب و داغون بود متعجب بودم آیا این همون خان زاده ای بود که عاشق ماه چهره بود!
با شنیدن صدای در اتاق سرم رو تکون دادم و از فکر کردن به گذشته دست برداشتم
_بفرمائید
در اتاق باز شد و خدمتکار شخصی مادر بزرگ اومد داخل اتاق
_خانوم گفتند برید اتاقشون باهاتون کار داره
_باشه الان میام
با بیرون رفتن خدمتکار شخصی خانوم بزرگ بلند شدم و از اتاق خارج شدم ، به سمت اتاق خانوم بزرگ که طبقه ی پایین عمارت بود حرکت کردم کنار در اتاق که رسیدم طبق عادت همیشگی تقه ای زدم
_بیا داخل
داخل اتاق شدم خانوم بزرگ یه اتاق بزرگ بود با نمای قدیمی البته زیبا و شیک
_سلام خانوم بزرگ
بدون اینکه جواب سلامم رو بده گفت:
_شنیدم باز گرد و خاک به پاک کردی
_خانوم بزرگ من …
با عصبانیت داد زد:
_خفه شو
ساکت شدم و با ترس بهش خیره شدم همیشه از خانوم بزرگ میترسیدم خیلی بیشتر از پدربزرگ خانوم بزرگ ترسناک بود
_تو چجوری جرئت کردی انقدر سلیطه بازی دربیاری هان!؟
با بغض به زمین خیره شده بودم که صدای بلند شدن خانوم بزرگ اومد و پشت بندش صدای قدم هاش که داشت به من نزدیک میشد
_سرت و بلند کن!
سرم رو بلند کردم که همزمان شد با سیلی محکمی که تو گوشم خورد تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین که اینبار فریاد زد
_بلند شو
با گریه بلند شدم که دوباره صداش بلند شد:
_به من نگاه کن
بهش خیره شدم که محکمتر از قبل زد توی صورتم قبل از اینکه بیفتم دستم رو گرفت

_فکر کردی میزارم مثل خواهرت سرکش بشی آبروی خاندان ما رو ببری آره توله سگ

برای خواندن رمان فوق همینک از طریق ادرس فوق اقدام کنید: http://bibinar.ir  و یا وارد شوید

‫14 نظرها

  1. فاصله ی گذاشتن پارت ها تون خیلی زیاد لطفا رسیدگی کنید …….حداقل به جای هفته ای یک پارت هر روز پارت بزارید من دوستام این رمان را دنبال میکردند اما به خاطر تاخییر همشون از ادامه ی رمان صرف نظر کردند لطفا رسیدگی کنید بعد هم یک سوال رمان چند پارت داره؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن