آخرین مطالبخدمتکار من

رمان بیگناهی پارت آخر

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان بی گناهی واردشوید

گفت : نمی دونم از یکی شنیدم …
علوی گفت : برای این نبوده که توی اتاق شما بودن ؟
گفت : نمی دونم شاید؛؛ یادم نیست ..خیلی ها توی اتاق من رفت و آمد می کنن ..
علوی گفت :آقای قاضی شکوفه ی جوکار ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه طبق فیلم دوربین راهرو وارد اتاق دکتر طاهری شده وچند دقیقه به هشت از پله های انتهای راهرو بیرون میاد و میره طبقه ی پایین …
ادامه بدین خانم حقانی ؛
گفتم : من با سرعت رفتم پایین و شکوفه رو پیدا کردم و ازش خواهش کردم تا ساعت دوازده به جای من بمونه ..فورا قبول کرد ..
و با هم سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا ….
علوی گفت :حدود چه ساعتی ؟
گفتم : نباید زیاد از هشت گذشته باشه ..همین حدود …
علوی گفت : آقای قاضی فیلم دوربین آسانسوراز ساعت یک دقیقه به هشت تا هشت و شش دقیقه محو شده…ادامه بدین خانم حقانی ..

گفتم : توی راهرو منتظر آقای قدیمی شدیم رفته بود دستشویی ..
موضوع رو برای ایشون توضیح دادیم و توی گزارش شب نوشتن ..
من با شکوفه وارد سی سی یو شدیم و مریض ها رو که اغلب بر اثر دارو خواب بودن تحویل دادم و رفتم بخوابم اون موقع هیچ مشکلی نبود …
علوی پرسید : چه ساعتی ؟
گفتم : دیگه هشت و نیم گذشته بود اون زمان به ساعت نگاه نکردم …
علوی گفت : آقای قاضی به عرض میرسونم مطلبی رو که در حین دادرسی به اون توجه نشده پاک شدن عمدی فیلم دروبین های سی سی یو بطور آشکار بین ساعات هشت و ده دقیقه تا یک ربع به یازده چهار بار بریده شده که زمان اون دقیقا در اختیار دادگاه قرار دادم ….
بسیار خوب …آقای نقی زاده سئوال از شما ..اونشب شما مریم و شکوفه رو توی لابی بیمارستان دیدید یا نه ..لطفا با دقت جواب بدین ..

گفت : من چیزی ندیدم و یادم نمیاد ..
علوی گفت : شکوفه جوکار از شما می پرسم ..همین الان دکتر طاهری اعتراف کرد که شما توی بیمارستان بودید ..آیا مریم حقانی رو توی لابی دیدید یا نه ؟
گفت : نه من رفتم خونه و کسی رو ندیدم ….
علوی گفت : ولی یک دروبین از چشم بغضی ها افتاده و همه ی فیلم هاش موجود است و در اختیار دادگاه قرار دادم ..و اون دوربین جلوی در بیمارستان بوده که وقتی شکوفه با مریم صحبت می کرده آقای نقی زاده به قدری نزدیک اونا بوده و بهشون نگاه می کرده که بعید می دونم حرف هاشون رو هم نشنیده باشه …
و همون دروبین نشون میده که مریم و شکوفه باهم سوار آسانسور شدن …
شما خانم جوکار و آقای نقی زاده هر دو شهادت کذب دادید ..

برای شما به خاطر شهادت دروغ و توهین به محضر دادگاه مقدس تقاضای اشد مجازات خواهم کرد …
شکوفه دستپاچه شده بود و نقی زاده بشدت ترسیده بود ..و گفت : به من گفتن مریم باعث مرگ یک نفر شده باید همکاری کنم تا مجازات بشه ..
علوی گفت : در قبال این همکاری پولی هم در یافت کردین ؟
گفت : من وضع مالیم بد بود؛ یکم بهم کمک مالی کردن ربطی به این موضوع نداشت …به علی قسم من قصدم کمک به اون آقا بود که مادرشو از دست داده بود ولی خودمم ناراحت بودم حتی به وکیل قبلی خانم حقانی گفتم ..ازشون بپرسین ….
علوی گفت : دقیقا بگین از کی پول گرفتین و چقدر ؟
گفت : خوب معلومه از اون آقا دلش برای مادرش می سوخت به خاطر روح مادرشون به من کمک کرد ….
علوی گفت : دقیقا کدوم آقا ؟ بیان جلو و نشون بدین ….

نقی زاده پسر بزرگ خانم زرین پور رو نشون داد و برگشت سر جاش علوی رو کرد به شکوفه و گفت : شما چی هنوز می خواین به دروغ ها تون ادامه بدین ؟
گفت : به منم همینو گفتن ..
علوی گفت : اما شما می دونستین که این شما بودین که مسئولیت اون تایم رو به عهده گرفته بودین ..اینطور نیست ..پس چرا باهاشون همکاری کردین ؟
گفت : چون پای خودمم گیر بود ..به من گفتن برای اینکه مریم به سزای عملش برسه تو اصلا بیمارستان نبودی ..
باور کنین من اولش اصلا همچین قصدی نداشتم قسم می خورم فکر می کردم مریم مقصره؛؛؛ راستش اینطوری به من گفتن …
علوی گفت : یک سئوال دیگه خانم پاسخ درست به من بدین که خودتون دارین می ببین همه چیز به زودی روشن میشه ..و اگر دوباره سخن کذبی به زبان بیارید دادگاه از گناه شما نمیگذره …
شما هم پولی در یافت کردین ؟
گفت : نه خیر به خدا نه هیچی ..منو و دکتر طاهری رو …

شکوفه سکوت کرد انگار از دهنش در رفته بود ..
علوی گفت : بله من حرف شما رو کامل می کنم ..شما دو نفر رو تهدید به افشا ی رابطه کردن چون دکتر طاهری همسر و دو فرزند داره …و در عین حال مسئول مستقیم بیمار دکتر طاهری هستن نه پرستار .
آقای محمد قدیمی ..لطفا بایستین ..شما با آگاهی از شهادت تازه ی شکوفه جوکار و آقای نقی زاده چطوری کار خودتون رو توجیه می کنین ؟
گفت : من چیزی نمی دونم شاید خواب آلود بودم و یادم رفته ..
علوی گفت :لطفا سوال منو درست جواب بدین آیا شما مبلغی در قبال این سکوت در یافت کردین ؟ گفت : نه خیر ..
علوی گفت :شما می دونین که چه کسی پاکت پول رو توی کمد مریم حقانی گذاشته ؟
گفت : نه من نمی دونم ..
علوی گفت : پس اجازه بدین از یک شاهد عینی بپرسیم شاید خواب از سرتون بپره ..و ببینیم بازم می خواین به محضر دادگاه توهین کنین ؟

گفت : من پولی نگرفتم ..و با کسی کاری ندارم ..
علوی گفت :.خانم صارمی از شما می پرسم لطفا هر چی می دونین برای ما تعریف کنین ..
گفت : اصلا بیمارستان بعد از اون حادثه بهم ریخته کسی به کسی اعتماد نداره ….
علوی گفت : لطفا از موضوع خارج نشین ..
گفت : چند روز بعد از اون اتفاق پسر خانم زرین پور اومد بیمارستان و من دیدم که با آقای قدیمی رفتن پایین ..
می دونستم که اون روزا پسرای خانم زرین پور زیاد رفت و آمد می کردن ..ولی اینکه با قدیمی چیکار داشت نمی دونستم ..
از اون به بعد توی بیمارستان رفت و آمد شون بیشتر شد اما یکی دوماه بعد ..پسر کوچک ایشون باز اومد سراغ قدیمی رو گرفت ..
این بار کنجکاو شدم ..و حواسم بهشون بود ..وقتی پسر خانم زرین پور رفت …آقای قدیمی یک بسته دستش بود رفت اتاق پرستار ها در حالیکه توی اون اتاق مرد رفت و اومد نمی کنه … آخه رفتارشم غیر عادی بود ..یواش خودمو رسوندم ببینم چیکار می کنه ولی همون موقع از اتاق اومد بیرون و با سرعت رفت ..

علوی پرسید : وقتی اومد بیرون اون بسته دستش بود ؟
گفت : نه خیر نبود ..
گفت : چرا این موضوع رو توی دادگاه نگفتین؟
گفت : والله به خدا اون موقع من در جریان پرونده نبودم واونقدر حرف های ضد و نقیض و شایعه زده میشدکه نمی دونستم حرف چه کسی رو باور کنم ..و راستش همه می گفتن اگر کسی دخالت کنه توی درد سر میفته این بود که خودمو کشیدم کنار ..
کسی هم از من نپرسید وتا شما اومدین سراغم من فقط می دونستم که مریم خوابیده و منجر به فوت اون خانم شده …
علوی گفت : خوب آقای قدیمی من فیلم راهروی دو رو بررسی کردم و کاملا ساعت ورد شما رو با پاکت به اتاق پرستار ها نشون میده و وقتی اومدین بیرون پاکت دست شما نبود و درست فردا اون شب کمد توسط پلیس وارسی میشه و پول رو اونجا پیدا می کنن ….
من از شما به خاطر توطئه علیه موکلم شکایت خواهم کرد و باید جوابگوی دادگاه باشید …
قدیمی رنگ به صورت نداشت و علنا می لرزید و بدون اینکه حرفی بزنه نشست …

علوی گفت : قاضی محترم در لایحه ای که برای دفاع از موکلم تنظیم شده و در اختیار دادگاه قرار دادم ..
صحت اظهارات مریم حقانی به اثبات رسیده و اینکه خانواده خانم زرین پور با این فکر که مریم باعث فوت مادرشون شده با رشوه دادن و تهدید و صحنه سازی قصد داشتن ایشون رو پای چوبه ی دار ببرن ..
استدعا دارم حکم بر بیگناهی ایشان بدهید تا یکبار دیگر عدالتی که ما به خاطر اون اینجا جمع شده ایم بر قرار شود ….
بغضی گلوی من فشار می داد که نمی دونستم از خوشحالیه یا ظلمی که یک عده نا خواسته به من کرده بودن ..و ممکن بود اعدامم کنن ..
و اینکه چطور وجدان ما آدم ها باید خواب باشه تا بتونیم در قبال پول یا تهدید ..و یا هر سود جویی دیگه این کارو با همنوع خودمون انجام بدیم …تا رای قاضی من حیرون نشسته بودم و سرم پایین بود ..

تا صدای قاضی رو شنیدم که بیگناهی منو اعلام کرد و حکم آزادی منو صادر کرد ؛؛ …خودمو انداختم توی بغل مامانم ..و با صدای بلند گریه کردم ….
دلم می خواست دست علوی رو می بوسیدم ….خدایا اون فرشته ی نجات من شده بود …اونقدر دقیق به این پرونده رسیدگی کرد که هیچ ابهامی باقی نذاشت ..اما زبونم بند اومده بود و دلم نمی خواست حرف بزنم …
…چشمم افتاد به قدیمی هنوز سر جاش نشسته بود و سرش پایین بود ..
شکوفه و طاهری از خجالت فورا از در رفتن بیرون ولی پرستارها با شرمندگی اومدن و جلو و عذر خواهی کردن و ازم خواستن از گناهشون بگذرم …
من اونقدر هیجان زده بودم که فقط نگاه می کردم …اما لحظه آخری که می خواستم برگردم به زندان ..به علوی گفتم : شما جون منو نجات دادین حالا می فهمم که کار شما مثل کار ماست با جون آدم ها سر کار داریم و باید خیلی با دقت و وسواس بیشتری این کارو انجام بدیم ..من تا ابد مدیون شما می مونم ..

فرزاد از خوشحالی روی پاش بند نبود ..
دوباره به من دستبد زدن در حالیکه فرزاد با هیجان دست منو گرفته بود گفت : برو تا ساعت دو آزاد میشی من دنبالت میام منتظر می مونم بیای بیرون …
سوار اتوبوس شدم …
وقتی رسیدم به بند همه ی دوست هام منتظرم بودن تا بببین نتیجه ی دادگاه چی شده …دوباره زندان با شنیدن خبر آزادی من غرق در شادی شد …
ولی هم سلولی هام گریه می کردن و با هر کدوم خدا حافظی می کردم آدرسشون رو می گرفتم و قول می دادم تا آخر عمر دوست اونا باقی بمونم و فراموششون نکنم …
و در میون دود اسپندی که با سوختن پوفک دونه هاش بالا و پایین می پرید و صدای صلوات و دست زدن زندانی ها ..
ساکم رو بر داشتم در حالیکه به صورت یکی یکی اونا نگاه می کردم و بیگناهی رو می دیدم که اسیر تقدیر به اونجا کشیده شده بود ..و هر کدوم داستانی غم انگیز در سینه داشتن بند رو ترک کردم ..
از مامور ها و رئیس زندان هم خدا حافظی کردم و از راهرو های زندان گذشتم ..به دیوار های بی روح اون نگاه می کردم ..تا به در خروجی رسیدم ..
در باز شد و من پا به دنیای بیرون گذاشتم و یک نفس عمیق کشیدم ..فرزاد و مامان منتظرم بودن …که در زندان پشت سرم با صدای بلندی بسته شد .

پایان

امیدوارم همیشه شاد باشین ناهید

#ناهید_گلکار
ای دی کانال تلگرام نویسنده:@nahid_golkar

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن